تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٣٤
دادى»!
٧٢- گفت: «آيا نگفتم تو هرگز نمىتوانى با من شكيبائى كنى»؟!
٧٣- (موسى) گفت: «مرا به خاطر اين فراموشكاريم مؤاخذه مكن و از اين كارم بر من سخت مگير»!
٧٤- باز به راه خود ادامه دادند، تا اين كه نوجوانى را ديدند؛ و او آن نوجوان را كشت. (موسى) گفت: «آيا انسان پاكى را، بى آن كه قتلى كرده باشد، كشتى؟! به راستى كار زشتى انجام دادى»!
٧٥- (باز آن مرد عالم) گفت: «آيا به تو نگفتم كه تو هرگز نمىتوانى با من صبر كنى»؟!
٧٦- (موسى) گفت: «بعد از اين اگر درباره چيزى از تو سؤال كردم، ديگر با من همراهى نكن؛ (زيرا) از سوى من معذور خواهى بود»!
٧٧- باز به راه خود ادامه دادند تا به مردم قريهاى رسيدند؛ از آنان خواستند كه به ايشان غذا دهند؛ ولى آنان از مهمان كردنشان خوددارى نمودند؛ (پس) در آنجا ديوارى يافتند كه مىخواست فرود ريزد؛ و (آن مرد عالم) آن را برپا داشت. (موسى) گفت:
« (لااقل) مىخواستى در مقابل اين كار مزدى بگيرى»!
٧٨- او گفت: «اينك زمان جدائى من و تو فرارسيده؛ اما به زودى راز آنچه را كه نتوانستى در برابر آن صبر كنى، به تو خبر مىدهم.
تفسير:
معلم الهى و اين اعمال زننده؟!
آرى، «موسى به اتفاق اين مرد عالم الهى به راه افتاد تا اين كه: سوار بر كشتى شدند» «فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ».