تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٣٠
در اين كه: اين مرد عالم، نامش «خضر» بوده، و اين كه: او پيامبر بوده يا نه، در «نكتهها» بحث خواهيم كرد.
***
در اين هنگام، موسى عليه السلام با نهايت ادب، و به صورت استفهام به آن مرد عالم چنين «گفت: آيا من اجازه دارم از تو پيروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده، و مايه رشد و صلاح است، به من بياموزى»؟ «قالَ لَهُ مُوسى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً».
از تعبير «رُشْداً» چنين استفاده مىشود: علم هدف نيست، بلكه براى راه يافتن به مقصود، و رسيدن به خير و صلاح مىباشد، چنين علمى ارزشمند است و بايد از استاد آموخت و مايه افتخار است.
***
ولى با كمال تعجب، آن مرد عالم به موسى عليه السلام «گفت: تو هرگز توانائى ندارى با من شكيبائى كنى» «قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً».
***
و بلا فاصله، دليل آن را بيان كرده گفت: «تو چگونه مىتوانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى، شكيبا باشى»؟! «وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْتُحِطْ بِهِ خُبْراً».
همان گونه كه: بعداً خواهيم ديد، اين مرد عالم به ابوابى از علوم احاطه داشته، كه: مربوط به اسرار باطن و عمق حوادث و پديدهها بوده، در حالى كه موسى عليه السلام نه مأمور به باطن بود، و نه از آن آگاهى چندانى داشت.
و در چنين مواردى، بسيار مىشود: چهره ظاهر حوادث، با آنچه در باطن و درون آنها است، متفاوت است؛ چه بسا ظاهر آن بسيار زننده، و يا ابلهانه است، در حالى كه در باطن بسيار مقدس، حساب شده، و منطقى است.