تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٤
نمودند اما او نپذيرفت، ولى عجيب اين كه: سگ چوپان، به دنبال آنها به راه افتاد، و به هيچ وجه از آنان جدا نشد.
آنها كه از آئين بتپرستى فرار كرده بودند، در پايان روز به غارى رسيده، تصميم گرفتند: در غار مقدارى استراحت كنند، خداوند خواب را بر آنها چيره كرد، همان گونه كه در قرآن مىفرمايد: «سالها آنها را در خواب فرو برديم».
آنها آن قدر خوابيدند كه آن شاه جبار مرد، و مردم شهر نيز يكى پس از ديگرى از دنيا رفتند، و زمان ديگر و جمعيت ديگرى جاى آنها را گرفتند.
«اصحاب كهف» پس از اين خواب طولانى، بيدار، و از يكديگر درباره مقدار خواب خود، سئوال كردند، نگاهى به خورشيد نموده، ديدند: بالا آمده گفتند: يك روز، يا بخشى از يك روز خوابيدهايم!.
پس از آن به يك نفر از خودشان مأموريت داده گفتند: اين سكه نقره را بگير، به صورت ناشناس، داخل شهر شو، و براى ما غذائى تهيه كن، اما مواظب باش تو را نشناسند، زيرا اگر از وضع ما آگاه شوند: يا ما را به قتل مىرسانند و يا به آئين خود بازمىگردانند.
آن مرد وارد شهر شد، اما منظره شهر را بر خلاف آنچه به خاطر داشت مشاهده كرد، ديد جمعيت غير از آن جمعيتى است كه او مىشناخت، اصولًا لغت آنها را درست نمىفهميد، همان گونه كه آنها نيز زبان او را درست درك نمىكردند، به او گفتند: تو كيستى؟ و از كجا مىآئى؟!
او سرانجام پرده از روى اسرارش برداشت، پادشاه آن شهر (در آن زمان خداپرست بود) با يارانش همراه آن مرد به سوى غار حركت كردند، هنگامى كه، به در غار رسيدند، به درون نگاه مىكردند.
بعضى مىگفتند: اينها سه نفر بيشتر نيستند كه چهارمين، سگ آنها است.