تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣١٧
ثابت شود، و بيش از اين چيزى بر او نيست.
٢- پارهاى از اين تعبيرات، با صراحت شهادت مىدهد: اين درخواستكنندگان تا چه اندازه بهانهجو و لجوج بودند، آنها در حالى كه پيشنهاد صعود بر آسمان را به پيامبر صلى الله عليه و آله مىكنند، با صراحت مىگويند: اگر به آسمان هم صعود كنى ما ايمان نخواهيم آورد، مگر اين كه: نامهاى براى ما از آسمان با خود آورى.
اگر به راستى آنها تقاضاى معجزه داشتند، پس چرا مىگويند: صعود بر آسمان نيز براى ما كافى نيست؟
آيا قرينهاى از اين واضحتر براى غير منطقى بودن آنها پيدا مىشود؟
٣- از همه اينها گذشته، ما مىدانيم: معجزه، كار خدا است نه كار پيامبر، در حالى كه لحن سخن اين بهانهجويان، به وضوح نشان مىدهد: آنها معجزه را كار پيامبر مىدانستند، لذا تمام افعال را به شخص پيامبر نسبت مىدادند:
تو بايد اين زمين را بشكافى و نهرهاى آب در آن جارى كنى، تو بايد سنگهاى آسمان را بر سرمان فرود آورى، تو بايد خدا و فرشتگان را نزد ما ظاهر كنى!.
در حالى كه بر پيامبر لازم است: اين پندار را از مغز آنها بيرون كند و به آنها ثابت نمايد كه من نه خدا هستم، نه شريك خدا و اعجاز تنها كار او است، من بشرى هستم همانند انسانهاى ديگر، با اين تفاوت كه وحى بر من نازل مىشود.
و آن مقدار كه از اعجاز نيز لازم بوده، خودش در اختيارم گذارده است، بيش از اين كارى از دست من ساخته نيست.
مخصوصاً جمله «سُبْحانَ رَبِّى» گواهى است بر همين معنى؛ چرا كه مقام پروردگار را از داشتن هر گونه شريك و شبيه پاك مىشمرد.