تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٠٩
آخرت خواهد بود، و اگر نپذيريد صبر مىكنم تا خدا ميان من و شما داورى كند.
گفتند: بسيار خوب، حال كه چنين مىگوئى، هيچ شهرى تنگتر از شهر ما نيست (اطراف «مكّه» را كوههاى نزديك به هم فرا گرفته) از پروردگارت بخواه اين كوهها را عقب بنشاند و نهرهاى آب، همچون نهرهاى شام و عراق در اين سرزمين خشك و بى آب و علف، جارى سازد.
و نيز از او بخواه نياكان ما را زنده كند، و حتماً «قصى بن كلاب» بايد در ميان آنها باشد؛ چرا كه پير مرد راستگوئى است! تا ما از آنها بپرسيم: آنچه را تو مىگوئى حق است، يا باطل؟!:
پيامبر صلى الله عليه و آله با بى اعتنائى فرمود: من مأمور به اين كارها نيستم.
گفتند: اگر چنين نمىكنى، لااقل از خدايت بخواه: فرشتهاى بفرستد و تو را تصديق كند، و براى ما باغها، گنجها و قصرها از طلا قرار دهد!
فرمود: به اين امور هم مبعوث نشدهام، من دعوتى از ناحيه خدا دارم اگر مىپذيريد، چه بهتر، و الَّا خداوند ميان من و شما داورى خواهد كرد.
گفتند: پس قطعاتى از سنگهاى آسمانى را- آن گونه كه گمان مىكنى خدايت هر وقت بخواهد، مىتواند بر سر ما بيفكند- بر ما فرود آر!
فرمود: اين مربوط به خدا است اگر بخواهد مىكند.
يكى از آن ميان، صدا زد: ما با اين كارها نيز ايمان نمىآوريم، هنگامى ايمان خواهيم آورد كه: خدا و فرشتگان را بياورى و در برابر ما قرار دهى!
پيامبر صلى الله عليه و آله (هنگامى كه اين لاطائلات را شنيد) از جا برخاست تا آن مجلس را ترك كند، بعضى از آن گروه، به دنبال حضرت حركت كردند و گفتند:
اى محمّد! قوم تو هر پيشنهادى كردند، قبول نكردى، سپس امورى در رابطه با خودشان خواستند آن را هم انجام ندادى، سرانجام از تو خواستند: