تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٨٩
كوتاه سخن آن كه: تمام دلائلى كه مادىها در اينجا آوردهاند فقط ثابت مىكند كه ميان سلولهاى مغزى و ادراكات ما، ارتباط وجود دارد، ولى هيچ كدام از آنها اثبات نمىكند كه مغز انجام دهنده ادراكات است نه ابزار ادراك (دقت كنيد).
و از اينجا روشن مىشود: اگر مردگان چيزى نمىفهمند، به خاطر اين است كه: ارتباط روح آنها با بدن از بين رفته، نه اين كه: روح، فانى شده است، درست همانند كشتى يا هواپيمائى كه دستگاه بى سيم آن همه از كار افتاده است، كشتى و راهنمايان و ناخدايان كشتى وجود دارند، اما ساحلنشينان نمىتوانند با آنها رابطهاى برقرار سازند، زيرا وسيله ارتباطى از ميان رفته است.
***
دلائل استقلال روح
سخن، از مسأله روح بود، و اين كه: مادىها اصرار دارند، پديدههاى روحى را از خواص سلولهاى مغزى بدانند و «فكر»، «حافظه»، «ابتكار»، «عشق»، «نفرت»، «خشم» و «علوم و دانشها» را همگى در رديف مسائل آزمايشگاهى و مشمول قوانين جهان ماده بدانند، ولى فلاسفه طرفدار استقلال روح، دلائل گويائى بر نفى و طرد اين عقيده دارند كه در ذيل به قسمتهائى از آن اشاره مىشود:
١- خاصيت واقعنمائى (آگاهى از جهان برون).
نخستين سؤال كه مىتوان از ماترياليستها كرد، اين است: اگر افكار و پديدههاى روحى همان خواص «فيزيكوشيميائى» مغزند، بايد «تفاوت اصولى» ميان كار مغز، و كار معده، يا كليه و كبد مثلًا نبوده باشد، زيرا كار معده «مثلًا» تركيبى از فعاليتهاى فيزيكى و شيميائى است و با حركات مخصوص خود و ترشح اسيدهائى غذا را هضم و آماده جذب بدن مىكند، و همچنين كار