تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٨٢
آفرينش، و مخلوق مافوق ماده، سر درنياوريم.
ولى به هر حال، اين، مانع از آن نخواهد بود كه ما دورنماى روح را با ديده تيز بين عقل ببينيم و از اصول و نظامات كلّى حاكم بر آن، آگاه شويم.
مهمترين اصلى كه بايد در اينجا شناخته شود، مسأله اصالت و استقلال روح است، در برابر مكتبهاى مادهگرا كه روح را مادّى و از خواص مادّه مغزى و سلولهاى عصبى مىدانند و ماوراى آن هيچ!.
و ما بيشتر در اينجا به همين بحث مىپردازيم؛ چرا كه بحث «بقاى روح» و «مسأله تجرّد كامل يا تجرّد برزخى» متّكى به آن است.
اما قبل از ورود در اين بحث، ذكر اين نكته را لازم مىدانيم كه: تعلق روح به بدن انسان- آن چنان كه بعضى گمان كردهاند- تعلقى از قبيل حلول و فى المثل مانند ورود باد در مشك نيست، بلكه يك نوع ارتباط و پيوندى است بر اساس حاكميت روح بر تن، و تصرف و تدبير آن كه بعضى آن ر
پاسخ اين است كه: دانشمندان الهى و فلاسفه روحيون معتقدند: غير از موادى كه جسم انسان را تشكيل مىدهد، حقيقت و گوهر ديگرى در او نهفته است كه از جنس ماده نيست، اما بدن آدمى تحت تأثير مستقيم آن قرار دارد.
به عبارت ديگر: روح، يك حقيقت ماوراى طبيعى است كه ساختمان و فعاليت آن، غير از ساختمان و فعاليت جهان ماده است، درست است كه: دائماً با جهان ماده ارتباط دارد، ولى ماده و يا خاصيت ماده نيست!
در صف مقابل، فلاسفه مادى قرار دارند: آنها مىگويند: ما موجودى مستقل از ماده به نام روح يا نام ديگر سراغ نداريم، هر چه هست همين ماده جسمانى و يا آثار فيزيكى و شيميائى آن است.