تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧١
وحشت مىافتادند و پا به فرار مىگذاشتند؛ چرا كه زير بناى همه زندگى آنها شرك و بت پرستى بود، و همه نظامات حاكم بر جامعه آنها، نظامهاى شركآلود.
اگر پاى توحيد، به ميان مىآمد، نه تنها عقائد مذهبىشان، بلكه نظام اجتماعى، اقتصادى، سياسى و فرهنگيشان كه از شرك مايه مىگرفت، نيز به هم مىريخت.
حكومت از آن مستضعفان مىشد، و مستكبران سقوط مىكردند، استثمار كه از نتائج نظامات شركآلود است، برچيده مىشد و نفى طبقات (طبقه استثمار كننده و استثمار شونده) بر جاى آن مىنشست.
لذا، سردمداران شرك، سخت كوشش داشتند: نداى توحيد به گوش كسى نرسد، ولى آنها- همان گونه كه آيات فوق اشاره مىكند- ظالمان و ستمگرانى بودند كه، هم به تودههاى مستضعف ستم مىكردند و هم به خويشتن؛ چرا كه هر ظالم و منحرفى گور خود را با دست خود مىكند.
جالب اين كه: قرآن مىگويد: مشركان براى اين كه: مجوّزى براى فجور و ادامه گناه بيابند، كراراً مىپرسيدند: كى روز قيامت بر پا مىشود، «بَلْ يُرِيْدُ الْانْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ* يَسْئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ» «١» اشاره به اين كه: اينها همه بهانهجوئى براى فرار از زير بار مسئوليتها است.
***