نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٤٢ - فعاليتهاى دينى و علمى
و ياساى چنگيز را فرو نهاديم و به دين عرب درآمديم كه ديانت پيشگانش بدين مايه از خصومتند. نيكوتر آن است كه به كيش آباء خويش بازگرديم. اين خبر در سپاه مغول پيچيد و از اسلام رويگردان شدند. گريزانى مغولان هماره فزونى مىيافت تا بناى سخره به ارباب عمائم را نهادند و از اين نيز فراتر رفتند و نكاح به سنت اسلام را فرو نهادند.
اولجايتو مذهب حنفى را رها ساخت و سه سال در اختيار دين مردّد ماند اما نه از اسلام بازگشت و نه به رغم فراخوان قومش آيين اجدادى را برگزيد، زيرا در نهاد خويش شيفته اسلام بود. يكى از فرماندهانش به نام «طى مطاز» او را به پذيرش تشيع برانگيخت و گفت: غازان خان خردمندترين زمان بود و تشيع را برگزيد، سزاست كه جانشين او بر طريقه او باشد. اين سخن شاه را خوش نيامد و به پاسخ بر وى بانگ زد كه اى تيره بخت! مىخواهى مرا رافضى سازى؟
فرمانده از آهنگ خويش بازگشت و به نرمى در نكوداشت تشيع سخن گفت تا دروغهاى سنيان را بيرنگ سازد اما اولجايتو به گفتار طىمطاز بسنده نكرد و به پژوهش پرداخت.
خان مغول نام و آوازه علّامه در علوم را شنيده بود و از زبردستى او آگاه بود. پس، از شيخ كتابى برهانى در اصول ايمانى خواست. او كه براى چنان روزى از مادر زاده بود، هواى فرمانروا را برآورد و اين گونه كتاب نهج الحق و كشف الصدق نوشته شد.
چون سرگشتگى شاه در گزينش مذهب به گوش همگان رسيد، عالمان دين از هر سو سلطان را به آيين خويش فرا خواندند. دانشوران شيعى نيز آهنگ اين مهم كردند و پيشاهنگ ايشان علّامه بود. آن بزرگمرد چون از تحرير كتاب بپرداخت در معيت فرزند رو به دربار نهاد. در سلطانيه دو اثر گرانسنگ بر سلطان عرضه داشت كه يكى «نهج الحق» بود و دو ديگر «منهاج الكرامه في باب الامامه». شاه مغول ايشان را خوشامد گفت و گرامى داشت. باب مناظره ميان علّامه و قاضى القضاة خواجه نظام الدين گشوده شد و دو دانشمند به نيكوتر وجهى در تشيع و تسنن به گفتار آمدند. مكالمه ايشان هرگز