نهج الحقّ و کشف الصدق ت کهنسال - علامه حلی - الصفحة ٣٣٦ - داستان افتراء
ابو بكر نسبت به امير المؤمنين را نمىداشت او را پس از خروج از مدينه باز نمىگرداند و از آغاز اين مهم را به او نمىسپرد و بدين گونه فرومايگى او بر همگان نهان مىماند.
اما پروردگار در آغاز اجازه داد تا او پيش رود زيرا در علم ازلى حق آشكار بود كه بيشتر امّت بعد از پيامبر مقصر خواهند بود، پس اين ماجرا را بدين گونه پديد آورد تا در قيامت حجت او بر مردم باشد.
واقعه خيبر نيز همچنين است. سنيان در اخبار صحيح خود باز گفتهاند كه پيامبر پرچم را به ابو بكر سپرد و او گريزان بازگشت. عمر نيز پرچم را گرفت و همچنان گريخت.
پيامبر ٦ فرمود: «بىگمان پرچم را به كسى مىسپارم كه خدا و پيامبرش او را دوست دارند و او نيز دوستدار آنان است. حملهكنندهاى گريز ناپذير است.» سپس پرچم را به على ٧ داد[١].
رسول خدا ٦ با اين عمل برترى على را آشكار ساخت زيرا به نص قرآن «پيامبر سخن از روى هوا نمىگويد و گفتار او جز وحى نيست.»[٢] پس بايد پرچم را به فرمان خدا به آن دو تن سپرده باشد. ترديدى نيست كه خداوند از ازل به همه چيز آگاه بود و فرار آن دو تن را نيز مىدانست. پس اگر قصد اظهار فضل على ٧ بر آنها را نمىداشت از همان آغاز پرچم را به على ٧ مىسپرد.
وانگهى پيامبر على ٧ را به اوصافى معرفى كرد كه مىدانست تنها ويژه اوست و چگونه چنين نباشد؟ دوستدارى خدا نشانگر آرزومندى ديدار حق است و امير المؤمنين از آن رو نمىگريخت كه خواهان لقاى حق بود. يعنى دوستدار محبت خداوند بود.
[١]. به آنچه در حاشيه آمده است رجوع كنيد، نيز بنگريد به: مناقب ابن المغازلى، ص ١٧٤، كه اين روايت را به اسناد و طريقههاى فراوان آورده است.
[٢]. نجم: ٣- ٢.