ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٨٧ - ٩ - باب پادشاه و فنزه
و نيز مقرّر است ملك را كه مجرم را ايمن نشايد زيست، اگر چه در عاجل توقّفي رود عذاب آجل [١] بي شبهت منتظر و مترصّد باشد، و هر چند روزگار بيش گذرد مايه زيادت گيرد، و اگر بموافقت تقدير و مساعدت بخت از آن برهد اعقاب را تلخي آن ببايد چشيد و خواري و نكال آن [٢] بديد؛ و پسر ملك با بچّه من غدري انديشيد و من از سوز فرزند آن پاسخ دادم؛ و مرا بر تو اعتماد نبايد كرد و برسن [٣] مخادعت تو مرا فرو چاه نشايد شد كه چشم نديدهست چنو كينور ملك گفت: از جانبين ابتدا و جوابي رفت، اكنون نه ما را بر تو كراهيتي متوجّهست و نه ترا از ما آزاري باقي؛ قول مرا باور دار و بيهوده مفارقت جان گذار اختيار مكن. و بدان كه من انتقام و تشفّي را از معايب روزگار مردان شمرم و هرگز از روزگار [٤] خويش در آن مبالغت روا نبينم
|
خشم نبودهست بر اعدام هيچ |
چشم نديدهست در ابروم [٥] چين |
|
فنزه گفت: باز آمدن هرگز ممكن نگردد، كه خردمندان از مقاربت يار مستوحش [٦] نهى كردهاند. و گويند هر چند مردم آزرده را لطف و دل جوئي بيش واجب دارند و اكرام و احسان لازمتر شناسند بدگماني و نفرت بيشتر شود و احتراز و احتراس فراوانتر لازم آيد. و حكما مادر و پدر را بمنزلت دوستان دانند، و برادر را در محلّ رفيق، و زن را بمثابت [٧] أليف [٨] شمرند، و اقربا را در رتبت غريمان [٩]، و دختر را در موازنه خصمان دانند، و
______________________________
[١]. (١) و (٢) عاجل و آجل رجوع شود به ١٤٤/ ١ ح و ٢٨١/ ٩.
[٢]. (٣) تا (٤) تلخي آن ... و خواري و نكال آن در بعضي از نسخ: تلخي عقاب آن ... و خواري نكال آن.
[٣]. (٥) برسن مخادعت در اساس: بذبن مخادعت.
[٤]. (٩) از روزگار در عدّهاي از نسخ: از جانب.
[٥]. (١١)
|
بر اعدام ... |
در ابروم در بعضي از نسخ مطابق ديوان سنائي: بر اعداش ... در ابروش.
[٦]. (١٢) مستوحش (اسم فاعل از استيحاش، از مادّه و ح ش) دژم و ناخوش شده (بيهقي)، ناخوشدل شده از كسي، دلتنگ شده از كسي، آزرده از كسي (زمخشري). نيز رجوع شود به ١٨٠/ ٥ ح.
[٧]. (١٦) بمثابت بمنزله، در حكم، رجوع شود به ٢١٩/ ٩ ح.
[٨]. (١٦) أليف أنس گرفته، أنيس و مونس، همدم و همنشين؛ رجوع شود به إلف در ١٦/ ٨ ح و ٢٦٤/ ١٠.
[٩]. (١٦) غريمان جمع غريم، تاوان گيرنده و طلب كننده تاوان، از غرم بمعني تاوان.