ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٨٦ - ٩ - باب پادشاه و فنزه
مكر و حيلت در قفص [١] بلا و محنت افگند، وانگاه آنچه سزاى چنو بي عاقبت و جزاى چنان مقتحمي [٢] تواند بود در باب او تقديم فرمايد. پس بر نشست
|
بر بارهاي كه چون بشتابد چو آفتاب |
از غرّتش [٣] طلوع كند كوكب ظفر |
|
|
فكأنّما لطم الصّباح جبينه |
فاقتصّ منه فخاض في أحشائه |
|
[٤] و پيش آن بالا رفت و فنزه را آواز داد و گفت: ايمني، فرود آى. فنزه إبا نمود و گفت:
مطاوعت [٥] ملك بر من فرض است و باديه فراق او بي شك دراز و بي پايان خواهد گذشت، [٦] كه همه عمر كعبه اقبال من درگاه و او بودهست و عمده [٧] سعادت عمره رعايت او را شناختهام، و اگر جان شيرين را عوضي شناسمي لبّيك زنان احرام خدمت گيرمي [٨]؛ و گمان چنان بود كه من در سايه او چون كبوتر در مكّه مرفّه توانم زيست و در فراز صفا و مروه او پرواز توانم كرد؛ اكنون كه خون پسرم چون ذبايح در حريم امن او مباح داشتند هنوز مرا تمنّي و آرزوى باز گشتن [٩]؟! و در خبر آمده است كه: لا يلدغ المؤمن من جحر مرّتين [١٠]. و موافقتر تدبيري بقاى مرا مخالفت اين فرمان است، و از آنجا كه رحمت ملك است اميد دارم كه معذور دارد.
______________________________
[١]. (١) قفص در عربي به صاد، و در فارسي به صاد و سين هر دو صحيح
و جايز است؛ ٢٥٨/ ٥ نيز ديده شود.
[٢]. (٢) مقتحم ١٠٥/ ١ ح مقتحم، و ١١٠/ ١ اقتحام ديده شود.
[٣]. (٣) غرّت (از عربي غرّة) در اسپ «سفيدي پيشاني» مراد است؛ ٢/ ١٠ ح ديده شود.
[٤]. (٤)
|
فكأنّما لطم ... |
گوئي كه طپانچه زد بامداد بر پيشاني او (و اثر تپانچه بر پيشاني اين اسپ بماند)، پس (اين اسپ) از او قصاص بستد (و تلافي كرد) و در درون تهيگاه او داخل شد (تا بدين سبب چهار پاى او سفيد گشت). صفت اسپ أغرّ محجّل است.
[٥]. (٦) مطاوعت (باب مفاعله از ط و ع) كسي را فرمانبرداري نمودن؛ رجوع شود به ٤/ ٥ و ١٥٩/ ١ ح.
[٦]. (٧) تا (٨) در اين عبارت حسن تناسب در كلمات كعبه و عمره و لبّيك و احرام و مكّه و صفا و مروه و ذبايح و غيره كرده است.
[٧]. (٧) عمده آنچه بر آن اعتماد كنند؛ ١٩٨/ ٩ ح نيز ديده شود.
[٨]. (٨) اگر ... شناسمي ... گيرمي اگر ميشناختم ميگرفتم- رجوع شود به ١١/ ١ ح، ١٣٠/ ٤ و ١٦، ١٣٩/ ٣ تا ٤.
١٤٢/ ١٠ و ١٥، ١٤٩/ ٣ تا ٥، و غيرها.
[٩]. (١٠) تا (١١) آرزوى باز گشتن؟! حذف فعل «باشد» ظاهرا عمدي بوده است. ساير نسخ فعلي دارند يا جمله را تغييري دادهاند.
[١٠]. (١١) لا يلدغ ... گزيده نشود مرد مؤمن از يك سوراخ دو بار.