ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٧٦ - ٨ - باب گربه و موش
دهشت چنان مستولي بود كه از موشش ياد نيامد، پاي كشان [١] بر سر درخت رفت، و موش در سوراخ خزيد؛ و صيّاد پاى دام [٢] گسسته و نوميد و خايب بازگشت.
ديگر روز موش از سوراخ بيرون آمد و گربه را از دور بديد، كراهيت داشت كه نزديك او رود. گربه آواز داد كه: تحرّز [٣] چرا مينمائي؟ قد استكرمت فارتبط [٤]، در اين فرصت [٥] نفيس ذخيرتي بدست آوردي و براى فرزندان و اعقاب دوستي كار آمده الفغدي [٦].
______________________________
[١]. (١) پاى كشان ٩٢/ ١٣ ح، و ١٧٦/ ١٥ ح ديده شود.
[٢]. (٢) پاى دام ١٨٥/ ١١ ح ديده شود. در ويس و رامين نيز آمده است (٤٢/ ٩٧).
|
كه من ننيوشم اين گفتار خامت |
نيايم هرگز اندر پاى دامت |
|
و مختاري غزنوي گويد (ديوان، چاپ همائي ٧٤):
|
از بخل چون نياز همي دست موزه ساخت |
طبع تو هر دو را بسخا پاى دام كرد |
|
. [٣]. (٤) تحرّز ٢٣٨/ ٣ ح و ٢٤٨/ ١ ديده شود.
[٤]. (٤) قد استكرمت ... براستي كه چيزي كريم يافتي، پس بر بند؛ چيزي عزيز و نفيس يافتهاي از كف مده.
[٥]. (٤) در اين فرصت در اساس: درين فرصتي. نيز ٢٤٢/ ٦ تا ٧ ديده شود.
[٦]. (٥) الفغدي ٥٩/ ١٠ ح و ٢٠٩/ ١٢ ح ديده شود. نيز رجوع شود به فرهنگ اسدي در كلمات الفختن و الفغدن و الفغده و الفنج و الفنجيدن و رس. در ديوان ناصر خسرو آمده است (چاپ مينوي، صفحات ٤٢٧، ٤٢٩، ٤٩٥):
|
در اين بند و زندان بكار و بدانش |
بيلفغد بايد همي نامداري |
|
|
اگر بالفغدن دانش بكوشي |
بر آئي زين چه هفتاد بازي |
|
|
زيرا كه تو بيش آمدي اندر دين زيشان |
پس چون نكني شكر و زيادت نلفنجي |
|
و بيتي ديگر هم از او در فرهنگ شعوري آمده است كه در ديوان چاپي نيست و در نسخ خطّي هست:
|
تو بي تميز بر الفغدن ثواب مرا |
اگر بداني مزدور رايگان شدهاي |
|
و در همان فرهنگ بيتي از سنائي آورده است كه محلّ آن را نيافتم:
|
با قناعت كش ار كشي غم و رنج |
ور نه بگذر ز عقل و عشق الفنج |
|
و مختاري گفته است (ديوان، چاپ همائي صفحات ١٢٧، ١٣٩، ١٥١، ٥٠٧، ٥٩٨، ٧٠٠):
|
هنر پيراى و مدح الفنج و رامش ورز و لب خندان |
جهان افروز و جود افزاى و صدر آراى و دين پرور |
|
|
زهي چرخ هنر پرور خرد پيراى معني بين |
زهي بحر سخن سنج ثنا الفنج مدحت خر |
|
|
ز جاه و جود و كريمي و سعى و مدح الفنج |
ز فضل و عمر و جواني و بخت برخوردار |
|
|
بر آسايش خلق بخشنده جودي |
در الفغدن نام خواهنده آزي |
|
|
آب ابر است مال سيم الفنج |
كه ز دريا همي بر آوردش |
|