ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٨٣ - ٩ - باب پادشاه و فنزه
مكر او تجنّب أوليتر [١]، خاصّه كه تغيّظ [٢] باطن و تفاوت اعتقاد او بچشم خرد ميبيند و جراحت دل او بنظر بصيرت مشاهدت ميكند و آن را از جهت خويش بإهمالي مرموز يا مكاشفتي [٣] صريح موجبات ميداند؛ چه اگر بچرب زباني و تودّد او فريفته شود و جانب تحفّظ و تيقّظ [٤] را بي رعايت گرداند هر آينه تير آفت را جان هدف ساخته باشد تو تيغ بلا را بمغناطيس [٥] جهل سوى خود كشيده
|
لا تأمنن قوما ظلمتهمو |
و بدأتهم بالشّتم و الرّغم |
|
|
أن يأبروا نخلا لغيرهم |
فالشّيء تحقره و قد ينمي |
|
[٦] و از أخوات اين سياقت [٧] حكايت آن مرغ است. راى پرسيد كه: چگونه است آن؟ گفت:
آوردهاند كه ملكي بود او را ابن مدين [٨] خواندندي، مرغي داشت فنزه نام با حسّي سليم و نطق دلگشاى؛ در گوشك [٩] ملك بيضه نهاد و بچه بيرون آورد. ملك فرمود تا او را بسراى حرم بردند و مثال داد تا در تعهّد او و فرخ [١٠] او مبالغت نمايند. آن پادشاه را پسري آمد كه انوار رشد و نجابت در ناصيه او تابان بود و شعاع اقبال و سعادت بر صفحات حال وى درفشان [١١]
______________________________
[١]. (١) أوليتر در اساس صريحا زير لام آن كسره منحرف گذاشته است؛
در باب تلفّظ كلمه و استعمال آن بمعني سزاوارتر و شايستهتر. رجوع شود به ٨٧/ ٥ ح؛
و نيز ١٠٩/ ٢٠ ديده شود.
[٢]. (١) تغيّظ (باب تفعّل از غيظ) خشم گرفتن (بيهقي)، خشمناك شدن (زمخشري)؛ بخشم شدن (قرشي).
[٣]. (٢) مكاشفت با كسي جنگ و دشمني آشكارا كردن (بيهقي)، بكسي پيدا كردن دشمني را (از زمخشري).
[٤]. (٣) و (٤) تحفّظ و تيقّظ ٣٢/ ١ ح و ١٠٢/ ١٤ ديده شود.
[٥]. (٤) مغناطيس مأخوذ از لفظ يوناني مگنتيس است و جز به غين نوشتن آن درست نيست.
[٦]. (٦) و (٧)
|
لا تأمنن قوما ... |
ايمن مباش از گروهي كه ستم كرده باشي بر ايشان و آغاز كرده باشي با ايشان بدشنام دادن و خواري، كه گشتن دهند خرما بني را براى غير از خودشان (يعني تقويت حال دشمنان تو كنند)؛ باشد كه چيزي را حقير و خوار بشمري و گاهي افزون گردد و نموّ كند.
[٧]. (٨) سياقت راندن، و مجازا راندن سخن و بيان حكايت باشد. و هو يسوق الحديث أحسن سياق، و إليك يساق الحديث، و هذا الكلام مساقه إلى كذا (أساس البلاغة). نيز مساق در ٢٣/ ١٥ ح ديده شود.
[٨]. (٩) ابن مدين در باب صورت اين نام رجوع شود به تعليقات.
[٩]. (١٠) گوشك ٧٢/ ١٤ ح ديده شود.
[١٠]. (١١) فرخ جوجه، نوزاد مرغان عموما.
[١١]. (١٣) درفشان ٢/ ٤ ح، ١٣٨/ ٦ ح، و ترجمه و قصّههاى قرآن ص ٢٠٠ س ٧ ديده شود.