ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٦٤ - پارسا مرد و كوزه شهد و روغن
بحمّامي رود، پسر را بپدر سپرد و برفت. ساعتي بود معتمد پادشاه روزگار باستدعاى زاهد آمد. تأخير ممكن نگشت؛ و در خانه راسوي داشتند كه با ايشان يكجا بودي و بهر نوع از وى فراغي حاصل شمردندي، او را با پسر بگذاشت و برفت. چندانكه او غايب شد ماري روى بمهد كودك نهاد تا او را هلاك كند. راسو مار را بكشت و پسر را خلاص داد.
چون زاهد باز آمد راسو در خون غلطيده پيش او باز دويد. زاهد پنداشت كه آن خون پسر است، بيهوش گشت و پيش از تعرّف [١] كار و تتبّع حال عصا در راسو گرفت و سرش بكوفت. چون در خانه آمد پسر را بسلامت يافت و مار را ريزه ريزه ديد. لختي بر دل كوفت و مدهوشوار پشت بديوار باز گذاشت و روى و سينه ميخراشيد:
|
نه بتلخي چون عيش من عيشي |
نه بظلمت چو روز من قاري |
|
و كاشكي اين كودك هرگز نزادي و مرا با او اين إلف [٢] نبودي تا بسبب او اين خون ناحق ريخته نشدي و اين اقدام بي وجه نيفتادي؛ و كدام مصيبت ازين هايلتر كه هم خانه خود را بي موجبي هلاك كردم و بي تأويلي [٣] لباس تلف پوشانيدم؟
|
كفى حزنا ألّا أزال أرى القنا |
تمجّ نجيعا من ذراعي و من عضدي |
|
[٤] شكر نعمت ايزدي در حال پيري كه فرزندي ارزاني داشت اين بود كه رفت! و هر كه در اداى شكر و شناخت قدر نعمت غفلت ورزد نام او در جريده عاصيان مثبت گردد و ذكر او از صحيفه شاكران محو شود. او در اين فكرت ميپيچيد و در اين حيرت ميناليد كه زن از حمّام در رسيد و آن حال مشاهدت كرد؛ در تنگ دلي و ضجرت با او مشاركت نمود و ساعتي در اين مفاوضت [٥] خوض پيوستند [٦]؛ آخر زاهد را گفت: اين مثلا ياد دار كه
______________________________
[١]. (٦) تعرّف كوشش كردن از براى نيكو شناختن امري.
[٢]. (١٠) إلف ١٦/ ٨ ح و ١٨/ ٦ و ٧٠/ ٢ و ١٠٧/ ٧ ديده شود.
[٣]. (١٢) بي تأويلي براى معني تأويل رجوع شود به ١٦٤/ ٣ ح و ٢٠٩/ ١٢.
[٤]. (١٣) كفى حزنا ... بس است اندوه اين كه همواره ميبينم نيزه ميريزد و بيرون ميافگند خون سياه فام از ساعد من و از بازوى من. أزال و أزال هر دو اينجا جايز است.
[٥]. (١٨) مفاوضت ١٧/ ١ ح و ١٠٢/ ١٤. و ١١٣/ ٣ ح ديده شود.
[٦]. (١٨) خوض پيوستن و خوض كردن، رجوع شود به ١٠/ ١٢ ح، ٢٠/ ١١، ٢٦/ ٩، ٣١/ ١، ٦٦/ ٥ ح، ٦٧/ ٧.