ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٨٥ - جفتى كبوتر كه دانه ذخيره كردند
بدخوئي كه از اخلاق ناپسنديده خود بهيچ تأويل خلاص نيابد.
ملك گفت: مزد [١] از بزه و نيك از بد نميشناسي، اى بلار! گفت: چهار كس بدين معاني محيط نگردند: آنكه بدردي دايم و علّتي هايل مبتلا باشد و بانديشهاي ديگر نپردازد؛ و بنده خائن گناه كار كه در مواجهه مخدوم كامگار افتد؛ و آنكه با دشمن شجاع در كارزار آيد و ذهن او از تمامي كار منقطع شود؛ و ستمگاري بي باك كه در دست ظالمي از خود قويتر در ماند و در انتظار بلاهاى بزرگ بنشيند.
ملك گفت: همه نيكيها را گم كردي! گفت: اين وصف چهار تن را زيبا [٢] نمايد: آنكه جور و تهوّر [٣] را فضيلت شمرد؛ و آنكه به راى خويش معجب [٤] باشد؛ و آنكه با دزدان إلف [٥] گيرد؛ و آنكه زود در خشم شود و دير برضا گرايد.
ملك گفت: بتو واثق نشايد بود، اى بلار! گفت: ثقت خردمندان بچهار كس مستحكم نگردد: ماري آشفته؛ و ددي گرسنه؛ و پادشاهي بي رحمت؛ و حاكمي [٦] بي ديانت.
ملك گفت: مخالطت [٧] تو بر ما حرام است. گفت: مخالطت چهار چيز متعذّر است: مصلح و مفسد؛ و خير و شرّ؛ و نور و ظلمت؛ و روز و شب.
ملك گفت: اعتماد ما از تو برخاست. گفت چهار كس را اهليّت اعتماد [٨] نتواند بود:
______________________________
[١]. (٢) مزد ثواب؛ اجر كار نيك، بمعني عمل نيكو و «كار ثواب» بكار
رفته است، در قبال بزه، گناه.
[٢]. (٧) زيبا از زيبيدن، بمعني زيبنده و برازنده و مناسب، زيبد در اين شعر خاقاني آمده است (ديوان ٣٥٥):
|
خاصه بغداد خنگ خاص خليفه است |
نعل بها زيبدش بهاى صفاهان |
|
[٣]. (٨) تهوّر معني متداول كلمه بي باكي كردن در كار است و بي انديشه و به ناباكي در چيزي افتادن؛ ولي نصر اللّه منشي گويا بمعني ستمگري و آزار رساندن و به ناروا بر كسي هجوم بردن بكار ميبرد؛ در قصّه زاغي كه او را زده و بحالتي نزديك بهلاك افگنده بودند ملك بومان ميپرسد كه «اين تهوّر بر وى بچه سبب رفته است» (٢١٢/ ٩ ديده شود)، و اينجا با «جور» جفت كرده است.
[٤]. (٨) معجب (از إعجاب) بصيغه اسم مفعول صفت كسي كه او را از كسي يا چيزي خوش آمده باشد و باو حالت اعجاب دست داده باشد. معجب در ٤٨/ ٤ ح و اعجاب در ١١٥/ ١٠ ح ديده شود.
[٥]. (٨) إلف أنس، رجوع شود به ١٦/ ٨ ح، ١٨/ ٦، ٧٠/ ٢، ١٠٧/ ٧، ٢٨٧/ ١٦ ح و ٢٩٤/ ١ ح.
[٦]. (١١) حاكم قاضي مراد است كه امروز داد رس هم ميگوئيم؛ و حاكم شرع تا چندي پيش لفظي متداول بود.
[٧]. (١٢) مخالطت رجوع شود به ٣٨٢/ ٨ ح.
[٨]. (١٤) اهليّت اعتماد در اساس: اعتماد اهليّت.