ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٦٢ - ١٣ - باب پادشاه و برهمنان
|
تأمّلت أشخاص الخطوب فلم أرع |
بأفظع من فقد الحبيب و أسمج |
|
|
أ أطلب أنصارا على الدّهر بعد ما |
ثوى منهمو في التّرب أوسي و خزرجي |
|
[١] در جمله، ذكر فكرت ملك شايع شد. بلار وزير انديشيد كه اگر در استكشاف آن ابتدا كنم از رسم بندگي دور افتد، و اگر اهمالي ورزم ملايم إخلاص نباشد. پس بنزديك ايران دخت رفت و گفت: چنين حالي افتادهست و از آن روز كه من در خدمت ملك آمدهام تا اين غايت هيچ چيز از من مطويّ [٢] نداشته است، و در خرد و بزرگ أعمال بي مشاورت من خوض كردن جايز نشمردهست؛ و يك دو كرّت براهمه را طلبيدهست و مفاوضتي پيوسته و اكنون خلوتي كردهست و متفكّر و رنجور نشسته؛ و تو امروز ملكه روزگاري و پناه لشكر و رعيّت، و پس از رحمت و عاطفت ملك عنايت و شفقت تو باشد؛ و ميترسم از آنچه آن طرّاران او را بر كاري تحريض [٣] كنند كه اواخر آن بحسرت و ندامت كشد. ترا پيش بايد رفت و واقعه معلوم گردانيد و مرا إعلام داد تا تدبيري كنم.
ايران دخت گفت: ميان من و ملك عتابي رفته است. بلار گفت: پوشيده نماند كه چون ملك متفكّر باشد خدمتگاران بستاخي [٤] نيارند كرد؛ جز كار تو نيست. و من بارها از ملك شنودهام كه هر گاه ايران دخت پيش من آيد اگر چه در اندوهي باشم شاد گردم.
برو اين كار بكن و منّت بزرگ بر كافّه خدم و حشم متوجّه گردان و نعمتي عظيم خلق را ارزاني دار.
______________________________
[١]. (١) و (٢)
|
تأمّلت أشخاص ... |
نيك بنگريستم در صورتهاى (پيكرهاى، كالبدهاى) كارهاى هايل بزرگ، و ترسانيده نگشتم به هايلتر و زشتتر از فقدان دوست و گم كردن او؛ آيا هيچ بجويم ياري گراني بر روزگار پس از آنكه مقيم گشتند از ايشان در خاك اوس من و خزرج من؟ اوس و خزرج دو قبيله مدينه بودند كه پيغمبر را ياري كردند.
[٢]. (٦) مطويّ (اسم مفعول از ط و ى، طىّ) در پيچيده و درنورديده، مانند طومار؛ پوشيده.
[٣]. (١٠) تحريض بر انگيختن و واداشتن؛ نيز رجوع شود به ٤٤/ ٦ ح و ٧٩/ ٢ ح و ٩٨/ ١ و ١٠٧/ ٩ و ١١٥/ ٥.
[٤]. (١٣) بستاخي گستاخي، كه وستاخي و أستاخي نيز نوشتهاند، بمعني جسارت و جرأت سؤال كردن؛ در دستور دبيري (چاپ عدنان صادق ارزي ص ٩) آمده است: چند لفظست در پارسي كه اگر بر آن جمله كه در افواه است نبشته شود شنيع باشد، شرط آنست كه حرفي را كه محلّ تهمتست بدل كنند، چنانكه در گستاخي و گسيل كردن بنويسند «بستاخي كند» و به الف نيز روا دارند، گويند «استاخي كند» و «فلان را اسيل كردم».