ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٤٠ - ٦ - باب بوزينه و باخه
|
چيست دنيا و خلق و استظهار [١]؟ |
خاكداني پر از سگ و مردار |
|
|
بهر يك خامش اين همه فرياد |
بهر يك توده خاك اين همه باد |
|
|
هست مهر زمانه پر كينه |
سير دارد ميان لوزينه [٢] |
|
در جمله ذكر پيري و ضعف كار داناه فاش شد، و حشمت ملك و هيبت او نقصان فاحش پذيرفت. از اقرباى وى جواني تازه در رسيد كه آثار سعادت در ناصيت وى ظاهر بود، و مخايل اقبال و دولت در حركات و سكنات وى پيدا، و استحقاق وى برتبت پادشاهي و منزلت جهان داري معلوم، و استقلال وى تقديم ابواب سياست و تمهيد اسباب ايالت را مقرّر
|
حدث يوقّره الحجى فكأنّه |
أخذ الوقار من المشيب الشّامل |
|
[٣] و بدقايق حيلت گرد استمالت لشكر بر آمد و نواخت و تألّف و مراعات رعيّت پيشه كرد، تا دوستي او در ضماير قرار گرفت و دلهاى همه بر طاعت و متابعت او بياراميد. پير فرتوت را از ميان كار بيرون آوردند و زمام ملك بدو سپرد. بيچاره را باضطرار جلا اختيار بايست كرد و بطرفي از ساحل دريا كشيد، كه آنجا بيشهاي انبوه بود و ميوه بسيار. و درختي [٤] انجير بر آب مشرف بگزيد، و بقوتي كه از ثمرات آن حاصل ميآمد قانع گشت، و توشه راه عقبى بتوبت و انابت ميساخت، و بضاعت آخرت بطاعت و عبادت مهيّا ميكرد
______________________________
[١]. (١) استظهار پشت گرمي به نعمت دنيا. نيز ٢٦/ ٨ ح و ١٠٥/ ٢ ح
ديده شود.
[٢]. (٣) لوزينه لوز در عربي بادام را گويند، و لوزينه (معرّب آن لوزينج) شيريني و حلوائيست از نوع آنچه ما باقلوا ميناميم كه از شكّر و مغز بادام نرم كوبيده و مخلوط بگلاب ميسازند، اين خمير را در ميان ورقههاى بسيار نازكي از نان مانند لواش (و حتّى از آن نيز نازكتر) ميپيچند، و بقطعههاى كوچك ميبرند و در ظرفي بصف در كنار هم مرتّب ميكنند، و شربتي از شهد و شيره تازه آميخته بگلاب ميجوشانند و بر آن ميريزند، و آخر الأمر مقداري مغز پسته خرد كرده و كوبيده بر روى آن ميپراگنند (كتاب الطّبيخ ص ٧٦). در ميان چنين حلوائي حبّههاى سير جاى دادن و مردمان را فريفتن نشان مردم آزاري و ناجنسي است. سنائي در ديوان گويد (ص ٧٧٧):
|
از دست خود زمانه مر او را به مكر و فنّ |
لوزينه داد ليك درون سرش سير بود |
|
و ابيات بسياري از اين قبيل در امثال و حكم دهخدا (ص ١٠٠١) ديده ميشود.
[٣]. (٩) حدث يوقّره ... جوانيست كه سنگيني و آهستگي ميدهد بدو (او را موقّر كرده است) عقل او، چنانكه گوئي وقار را از پيري بهمه چيز رسيده (كامل خرد) گرفته است.
[٤]. (١٤) درختي در اساس: درخت.