ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٣٩ - ٦ - باب بوزينه و باخه
|
إنّ الزّمان إذا تتابع خطوه |
سبق الطّلوب و أدرك المطلوبا |
|
[١] و عادت زمانه خود همين است كه طراوت جواني بذبول [٢] پيري بدل ميكند و ذلّ [٣] درويشي را بر عزّ توانگري استيلا ميدهد
|
شباب و شيب و افتقار و ثروة |
فللّه هذا الدّهر كيف تردّدا |
|
[٤] خويشتن را در لباس عروسان بجهانيان مينمايد و زينت و زيور مموّه [٥] بر دل و جان هر يك عرض ميدهد. آرايش ظاهر را مدد غرور بي خردان گردانيدهست و نمايش بي اصل را مايه شره [٦] و فريب حريصان كرده، تا همگان در دام آفت او ميافتند و اسير مراد و هواى او ميشوند. از خبث باطن و مكر خلقتش غافل و از دناءت طبع و سستي عهدش بي خبر
|
هست چون مار گرزه [٧] دولت دهر |
نرم و رنگين و اندرون پر زهر |
|
|
در غرورش، توانگر و درويش |
شاد همچون خيال گنج انديش |
|
و خردمند بدين معاني التفات ننمايد، و دل در طلب جاه فاني نبندد، و روى بكسب خير باقي آرد، زيرا كه جاه و عمر دنيا ناپاى دار است، و اگر از مال چيزي بدست آيد هم بر لب گور ببايد گذاشت تا سگان دندان تيز كرده در وى افتند كه «ميراث حلال است»
______________________________
[١]. (٢) إنّ الزّمان ... زمانه، چون پياپي شود گام نهادن وى، پيشي
گيرد بر جوينده و در رسد به جسته شده.
[٢]. (٣) ذبول پژمرده شدن و پژمردگي، چنانكه سبزيها و ميوه و ترهبار پژمرده شود.
[٣]. (٣) ذلّ خواري، چنانكه ذلّت و مذلّت خوار شدن باشد. ناصر خسرو است (ديوان چاپ مينوي، ٢٥٧ و ٢٥٨):
|
لشكر پيري فگند [و] قافله ذلّ |
ناگه بر ساعدين و گردن من غل |
|
|
شاد مبادا جهان هگرز كه او كرد |
شادي و عزّ مرا بدل به غم و ذل |
|
[٤]. (٥) شباب و شيب ... جوانيست و پيري، درويشي است و توانگري! پس خداى را (خداوندا) اين روزگار چگونه آمد و شد ميكند و ميگردد!
[٥]. (٦) مموّه زراندود؛ خوش ظاهر و بد باطن- تمويه در ١٠١/ ١٤ ح و ١٣٦/ ٨ ديده شود.
[٦]. (٨) شره حرص بسيار شديد. نيز ١١٩/ ١٠ ح و ١٤٢/ ١٧ ديده شود.
[٧]. (١٠) گرزه رجوع شود به ١٠٤/ ١٧ ح. ابو حنيفه اسكافي گويد (تاريخ بيهقي ٣٨٢):
|
مرد بايد كه مار گرزه بود |
نه نگار آورد چو ماهى شيم |
|
و انوري گويد (ديوان ج ١ ص ٤٥١):
|
اين يكي شرزه ايست خيره شكر |
وان دگر گرزه ايست هرزه گراى |
|