ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٢١ - درودگر و زن او و دوستگان زن
خويش ميدانم و شفقت تو بر احوال خود ميشناسم، و مقرّر است كه زندگاني براى فراغ من طلبي و بينائي براى ديدار من خواهي، اگر از اين نوع پريشاني انديشي از وجه سهو باشد نه از طريق عمد. جانب دوست تو رعايت كردن و آزرم مونس تو نگاه داشتن لازم آيد.
دل قويدار و هراس و نفرت را بخود راه مده، و مرا بحل كن [١] كه در باب تو هر چيزي انديشيدم و از هر نوع بدگماني داشت. زن نيز حلمي در ميان آورد و خشم جانبين تمامي زايل گشت.
و اين مثل بدان آوردم تا شما همچون درودگر فريفته نشويد و معاينه خويش را بزرق و شعوذه و زور و قعبره [٢] او فرو نگذاريد
______________________________
[١]. (٤) بحل كردن حلال كردن؛ كسي را بگناه او نگرفتن و جرم او را
بخشودن. حل حلال.
|
نه ز خداوند توبه جوئي و نه |
هيچ بخواهي ز مردمان بحلي |
|
|
مستحلا چون شوي تو مست حلّي |
چونكه نخواهي ازين و زان بحلي |
|
هر دو از ناصر خسرو (ديوان چاپ مينوي، ص ٤٤٤ و ٤٤٧ بترتيب). در تاريخ بيهقي نيز آمده است (چاپ فيّاض ١٨٥ و ٥١٧ بترتيب): «دل از جان برداشتهام، از عيال و فرزند انديشه بايد داشت، و خواجه مرا بحل كند»، و بگريست. خواجه آب در چشم آورد و گفت: از من بحلي؛ نوشتگين خاصّه بوقت رفتن از جهان گفته بود كه وى را امير محمود آزاد نكرده بود، هر چه وى راست از آن سلطان است باز بايد نمود تا اگر بيند او را آزاد كند و بحل فرمايد و اوقاف او را امضا كند.
|
هين بحل كن مر مرا زين كار زشت |
اى كريم و سرور اهل بهشت |
|
(مثنوي، دفتر ٣، ب ١٦٨٦). ب در تركيباتي مثل بپاك نكند، بواجب نكند، بترك چيزي گفتن، بحاصل آمدن و شدن، بحلال داشتن، و بصواب داشتن، و غيرها، در كتب قديم فراوان ديده ميشود مثل تاريخ بيهقي چاپ فيّاض ص ١٠٤ و ٥٤٤ (حاشيه) و ٥٥٤ و ٥٨٢؛ چهار مقاله چاپ معيّن ١٣٣٣ ص ٤٧؛ سياستنامه چاپ دارك ص ٣٦٨؛ ترجمه نهايه شيخ طوسي چاپ دانش پژوه ص ٧ و ٨؛ المعجم چاپ قزويني ص ٢٦٦. رجوع شود به ص ٥٢ حاشيه برس ١٠ و نيز ١٠٣/ ٣ و ١٣٩/ ٤. لفظ بحل كردن در طول چندين قرن و بكثرت استعمال در فارسي عاميانه و محاورهاي بدل به ول كردن بمعني رها كردن و آزاد گذاشتن شده است.
[٢]. (٨) قعبره مراد از چيزي از قبيل زرق و شعوذه و زور (مكر و حقّه بازي و دروغ و امثال اينها) بوده است و ليكن بدين معني در هيچ يك از كتب لغت عربي و فارسي كه بدان دسترس داشتيم يافت نشد. در قواميس عربي (و نيز فرهنگ لغات و اصطلاحات تاريخ وصّاف در آخر آن، و فرهنگ فارسي بانگليسي اشتاين گاس) قعبري را بخيل در نهايت خسّت، و قعبره را سختگيري و نامهرباني نسبت به كسان و دوستان خويش، و بخيلي و خسيسي و تنگ خلقي، گفتهاند؛ در حديث نيز آمده است و آن را هم بدين معني دانستهاند. و آن را هم بدين معني دانستهاند. و اين معني با عبارت كليله