ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٢٢٢ - درودگر و زن او و دوستگان زن
|
در دهان دار تا بود خندان |
چون گراني كند بكن دندان [١] |
|
|
هر كجا داغ بايدت فرمود |
چون تو مرهم نهي ندارد سود |
|
و هر دشمن كه بسبب دوري مسافت قصدي نتواند پيوست [٢] نزديكي جويد و خود را از ناصحان گرداند، و بتقرّب و تودّد و تملّق و تلطّف خويشتن در معرض محرميّت آرد؛ و چون بر اسرار وقوف يافت و فرصت مهيّا بديد بإتقان و بصيرت دست بكار كند، و هر زخم كه گشايد چون برق بيحجاب باشد، و چون قضا بي خطا رود. و من زاغان را آزموده بودم و اندازه دوربيني و كياست و مقدار راى و رويّت ايشان بدانسته؛ تا اين ملعون را بديدم و سخن او بشنود، روشني راى و بعد غور [٣] ايشان مقرّر گشت.
ملك بومان باشارت او التفات ننمود، و بفرمود تا آن زاغ را عزيز و مكرّم و مرفّه و محترم با او ببردند، و مثال داد تا در نيكو داشت [٤] مبالغت نمايند. همان وزير كه بكشتن او مايل بود گفت: اگر زاغ را نميكشيد باري با وى زندگاني چون دشمنان كنيد و طرفة العيني [٥] از غدر و مكر او ايمن مباشيد، كه موجب آمدن جز مفسدت كار ما و مصلحت حال او نيست.
______________________________
[بقيّه ح ص قبل]. در اين مورد نميسازد. اگر قول زمخشري (در
الفائق) كه قعبري مقلوب لفظ عبقري است، درست باشد يكي از معاني تلألؤ و درخشندگي و
فريبندگي سراب، و دروغ خالص خالي از ذرّهاي راستي، كه براى عبقره آوردهاند (لسان
العرب) اينجا مناسب است. لفظ قعبره در اين عبارت در نسخ و و ٢ و ٣ علاوه بر اساس
(اينجا بدون نقطه) آمده است و در ساير نسخ تبديل يا حذف شده است. در اوّل باب
البلار و البراهمة در ضمن تمهيدي كه برهمن از براى داستان آورده است نيز اين لفظ
با اندك اختلافي در معني آمده است. تصوّر اينكه لفظ مصحّف لغتي ديگر (قعبزه،
فغبزه، و امثال آن) باشد براى بنده پيش آمد و ليكن بهيچ يك از وجوه محتمل و ممكن
هم در هيچ مأخذي يافت نشد.
[١]. (١) در دهان دار ... لفظ دندان كه در آخر بيت آمده است هم فاعل و هم مفعول هر دو جمله بيت است.
[٢]. (٣) قصد پيوستن ١٣٣/ ١٦، ١٣٩/ ٦ ح، ١٤١/ ٦ ح، ١٥٢/ ١ ح، ١٥٣/ ٨، ١٥٨/ ١١، ١٦٧/ ١٤، ١٩٣/ ٦ و غيرها ديده شود.
[٣]. (٨) غور رجوع شود به ٩٢/ ٥ ح.
[٤]. (١٠) نيكو داشت به نيك داشت در ١٠١/ ٦ ح و ٧٦/ ٨ رجوع شود. تركيبات با داشت مانند اين كلمه بسيار است؛ مثل: باز داشت، بزرگ داشت، بهداشت، تيمار داشت، چشم داشت. دل نگاه داشت (فيه ما فيه ص ٩ س ١١).
ناداشت، نيمداشت، يادداشت.
[٥]. (١١) طرفة العين چشم بهم زدن.