ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٤٧ - طبيب حاذق و مدعى جاهل
خوردن همان بود [١] و جان شيرين تسليم كردن. ملك از سوز دختر شربتي از آن دارو بدان نادان داد، بخورد و در حال سرد گشت.
و اين مثل بدان آوردم تا بدانيد كه كار بجهالت و عمل بشبهت عاقبت وخيم دارد.
يكي از حاضران گفت: سزاوارتر كسي كه چگونگي مكر او از عوام نبايد پرسيد، و خبث ضمير او بر خواصّ مشتبه نگردد، اين بدبختست كه علامات كژي سيرت در زشتي صورت او ديده ميشود. قاضي پرسيد كه: آن علامت چيست؟ تقرير بايد كردن، كه همه كس آن را نتواند شناخت. گفت: علما گويند كه «هر گشاده ابرو، كه چشم راست او از چپ خردتر باشد با اختلاج [٢] دايم، و بيني او بجانب راست ميل دارد، و در هر منبتي [٣] از اندام او سه موى رويد، و نظر او هميشه سوى زمين افتد، ذات ناپاك او مجمع فساد و
______________________________
[بقيه ح ص قبل] هروي در الأبنية (ص ٥٧) بيش و هلهل را جزء زهرهاى
پر نيرو آورده است و از همه زودكشتر هلهل را گويد، كه سياه رنگست از درون و
بيرون، و برق همي زند و سخت باشد و مانند سر پستان بود، و كمتر از خردلي چندان كه
چشم اندر او كار كند مردم را بكشد. و كسي كه هلهل خورد نه ترياق بر او سود كند و
نه جز ترياق. در تحفه حكيم مؤمن هم در لغت بيش چيزي در خصوص هلاهل آمده است. نيز
رجوع شود به ص ١٠٩ ح بر س ٦.Sino -Iranica ص ٥٨٢ هم ديده شود.
[١]. (١) همان بود ... همان بمعني على السّواء و بي تفاوت آمده است، مثلا در بيت
|
ور نه در عالم يقين و گمان |
خر همان بودي و حكيم همان |
|
در حديقه سنائي (چاپ مدرّس رضوي ص ٣١١). در تعبيري كه در اين صفحه بكار رفته است معني «در همان لحظه كه خورد» اراده شده است، بعبارت ديگر «خوردن و مردنش در آن واحد روى داد». در مثنوي مولوي در قصّه ابراهيم أدهم كه بر بامش بانگ ميشنيد، كه ميگفتند شتر خود ميجوئيم، و او گفت: شتر بر بام كه ديد؟ آمدهست (دفتر ٤ چاپ نيكلسن ب ٨٣٤ و ٨٣٥) كه:
|
پس بگفتندش كه: تو بر تخت جاه |
چون همي جوئي ملاقات إله؟ |
|
|
خود همان بد. ديگر او را كس نديد |
||
|
چون پري از آدمي شد ناپديد |
. و در همين كليله و دمنه ص ٤٩ س ١٨ گذشت كه: همان بود، و سرنگون فرو افتاد. نوعي ديگر طرز تلفيق جمله براى بيان همين حال نيز پيش ازين (١١٢/ ٦) گذشت، و نظير آن در تاريخ بيهقي (چاپ فيّاض) مكرّر ميآيد:
فرود رفتن آن بود و قلعت گرفتن (ص ٥٦٢)؛ خوردن بود و هفت اندام را إفليج گرفتن (ص ٥٦٥).
[٢]. (٨) اختلاج پرش أعضا، جستن عضلات كوچك بدن و جهش و جنبش بدون اختيار آنها، مثل جستن گوشه لب و پلك چشم.
[٣]. منبت محلّ روئيدن، و در اين مورد پياز بن مو در زير جلد كه مو از آن بر ميآيد.