ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٤٥ - زن بازرگان و نقاش و غلام او
افتاده است احتياط تمام فرموده است، تا حقيقت كار او از غبار شبهت منزّه شود، و حكمي كه راندهايد در حقّ او از مقتضي [١] عدل دور نباشد، و بكامگاري سلاطين و تهوّر ملوك منسوب نگردد. و هر يكي از شما را از [٢] گناه او آنچه معلومست ببايد گفت [براى سه فايده:
اوّل آنكه در عدل معونت كردن و حجّت حقّ گفتن در دين و مروّت موقعي بزرگ دارد؛ و دؤم آنكه بر اطلاق زجر كلّي اصحاب ضلالت بگوشمال يكي از ارباب خيانت دست دهد؛ و سؤم آنكه مالش اصحاب مكر و فجور و قطع اسباب ايشان راحتي شامل و منفعتي شايع [٤] را متضمّنست.
چون اين سخن بآخر رسيد] [٣] همه حاضران خاموش گشتند، و هيچ كس چيزي نگفت، چه ايشان را در كار او يقين ظاهر نبود، روا نداشتند كه بگمان مجرّد چيزي گويند، و بقول ايشان حكمي رانده شود و خوني ريخته گردد.
چون دمنه آن بديد گفت: اگر من مجرم بودمي بخاموشي شما شاد گشتمي، لكن بي گناهم، و هر كه او را جرمي نتوان شناخت برو سبيلي نباشد، و او بنزديك اهل خرد و ديانت مبرّا و معذور است. و چاره نتواند بود از آنكه هر كس بر علم خويش در كار من سخني گويد، و در آن راستي و امانت نگاه دارد، كه هر گفتاري را پاداشي است، عاجل و آجل، و قول او
______________________________
[بقيه ح ص قبل] از بست بهرات آوردند بو سهل زوزني او را به علي
رايض چاكر خويش سپرد، و رسيد بدو از انواع استخفاف آنچه رسيد، كه چون باز جستي
نبود كار و حال او را (ظ بو سهل زوزني را) انتقامها و تشفّيها رفت. در مثنوي مولوي
واجست بكار رفته است (چاپ نيكلسن دفتر پنجم ب ٢٩٧٢):
|
اين چنين واجستها مجبور را |
كس بگويد، يا زند معذور را؟ |
|
باز جوئي و باز جست معناى سادهتر و خفيفتري نيز دارد كه تفقّد و دلجوئي و مراعات باشد، چنانكه بيهقي (ايضا ٣٨٠) گويد از ابو حنيفه اسكافي سلطان ابراهيم «شعر خواست، وى قصيدهاي گفت و صلت يافت ... و شاعران ديگر پس از آنكه هفت سال بيتربيت و باز جست وصلت مانده بودند صلت يافتند». حوالت نسبت و اتّهام يعني عملي كه باو نسبت داده بودند و تهمتي كه باو زده بودند.
[١]. (٢) مقتضى «مقتضاى» تلفّظ ميشود.
[٢]. (٣) از شما را از در نسخه اساس: از شما از.
[٣]. (٣) تا (٨) عبارت بين دو قلاب را نسخه اساس ندارد، و در همه نسخ خطّي قديم و معتبر ما (جز در نق كه دو ورق در اين موضع از آن ساقط شده است) موجود است و گمان ميرود كه اصيل باشد. در متن عربي نيز معادل اين عبارت هست.
[٤]. (٧) شايع عامّ و شامل عموم شونده. نيز ٣٠/ ٤ ح و ٣٧/ ١٦ ديده شود.