ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ١٠١ - سه ماهى كه در آبگيرى بودند
با خود، و عهدهائي كه ميان ما رفتهست در آن روزگار كه شير مرا نزديك تو فرستاد هم مقرّر است، و ثبات من بر ملازمت آن عهود و رغبت در مراعات آن حقوق معلوم. و چاره نميشناسم از إعلام تو بدانچه تازه شود از محبوب و مكروه و نادر و معهود.
شنزبه گفت: بيار اى دوست مشفق و يار كريم عهد. دمنه گفت كه: از معتمدي شنودم كه شير بر لفظ راندهست كه «شنزبه نيك فربه شدهست و بدو حاجتي و ازو فراغتي نيست [١]، وحوش را بگوشت او نيك داشتي [٢] خواهم كرد». چون اين بشنودم و تهوّر و تجبّر او ميشناختم بيامدم تا ترا بياگاهانم و برهان حسن عهد هر چه لايحتر بنمايم و آنچه از روى دين و مودّت [٣] و شرط حفاظ و حكم فتوّت بر من واجب است به أدا رسانم
|
از عهده عهد اگر برون آيد مرد |
از هر چه گمان بري فزون آيد مرد |
|
و حالي بصلاح آن لايقتر كه تدبيري انديشي و بر وجه مسارعت روى بحيلت آري مگر دفعي دست دهد و خلاصي روى نمايد.
چون شنزبه حديث دمنه بشنود و عهود و مواثيق شير پيش خاطر آورد- و در سخن او نيز ظنّ صدق و اعتقاد نصيحت ميداشت- گفت: واجب نكند كه شير بر من غدر انديشد، كه از من خيانتي ظاهر نشدهست، لكن بدروغ او را بر من آغاليده [٤] باشند و بتزوير و تمويه [٥] مرا در خشم او افگنده. و در خدمت او طايفهاي نابكارند همه در بد كرداري استاد و امام، و در خيانت و دراز دستي [٦] چيره و دلير، و ايشان را بارها بيازموده است و هر چه از آن باب در حقّ ديگران گويند بر آن قياس كند. و هر آينه صحبت اشرار موجب بد گماني باشد
______________________________
[١]. (٥) بدو حاجتي و ازو فراغتي نيست در نسخه اساس و در بعضي از
نسخ ديگر چنين است، ولي در چند نسخه معتبر آمده است كه: بدو حاجتي نيست و ازو
فراغتي هست؛ ولي متن قابل تأويل هست: فراغتي ندارم بمعني فارغ البال نيستم و
نگراني خاطر دارم. يا او موجب فراغ خاطر نميشود؛ رجوع شود به «نه ملك را ازو
فراغي» ١٠٧/ ٧.
[٢]. (٦) نيك داشت مصدر مرخّم، از نيك داشتن بمعني نكوئي كردن و (در اينجا) ضيافت و إطعام.
[٣]. (٨) مودّت همه يازده نسخه قديم ديگر: مروّت.
[٤]. (١٤) آغاليدن (كسي را بر ضدّ كسي ديگر) بر انگيختن و به دشمني و مخالفت واداشتن.
[٥]. (١٤) تمويه (باب تفعيل از م و ه) آب دادن، زر اندود كردن، باطلي را حقّ جلوه دادن. نيز ٧٩/ ٩ ح ديده شود.
[٦]. (١٦) دراز دستي مال ديگري را براى خود برداشتن. ضدّ آن «كوتاه دستي» است، رجوع شود به ص ١٢٠ ح برس ٦.