فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٧٤ - مبحث دوم نظریات مختلف در زمینۀ حا کمیت
هيچ كشتى بدون سكان بجائى نخواهد رسيد.
واژه حاكميت، در تعريف گروسيوس، حقوقدان هلندى به سال [١] ٦٢٥ بشكل بهترى در خدمت استبداد قرار گرفت. او گفت: «حاكميت اقتدارات سياسى عالى است در شخصى كه اعمالش مستقل بوده و تابع هيچ اراده و قدرتى نيست و آنچه را كه اراده كند نمىتوان نقض كرد».
بعد از وى ژلينك١، حاكميت را وصف ويژهاى دانست كه بموجب آن قانوناً نمىتوان دارنده آن را محدود و مسئول شمرد مگر به اراده خودش.
«هابس» حقوقدان ديگر، ضمن بحث از كيفيت تشكيل جامعه، نظريه «اصل حاكميت قويتر را مطرح كرد و اظهارات داشت كه اگر فردى با زور يا با حيله بر جامعهاى مسلط شود و بتواند آن سلطه را حفظ كند، حق حاكميت قويتر را به او اجازه مىدهد كه حكومت خود را مستقر كند و اين بهترين نوع تشكيل جامعه است زيرا قدرت متمركز در دست فرد، دوام قدرت را بهتر تضمين مىكند.» و بدين ترتيب اصل حاكميت به مفهوم قانون جنگل حكومت قويتر نام گرفت.
بىبنيادى اعطاى شخصيت حقوقى و مشروعيت به قدرت حاكم، تنها به دليل حاكميت از يكسو و اوجگيرى طرح انقلابى جديد تحت عنوان اصالت نقش مردم در تعيين سرنوشت از سوى ديگر، كه با انتشار آزاديخواهى در اروپا، بويژه در فرانسه همراه بود، بالاخره حقوقدانان را بر آن داشت كه براى نجات مفهوم حقوقى حاكميت، كه در حقيقت نجات حاكمان نيز بود، تجديد نظر كرده، آن را به دو گونه زير تفسير كنند:
١. حاكميت موهبتى است الهى به سلطان كه مستقيماً از قدرتى برتر برخوردار مىشود.
٢. حاكميت قدرتى است كه به سلطان يا دولت از طرف ملت تفويض مىگردد.
اينگونه از اواخر قرن هفدهم حق حاكميت به دليل اعتقاد به آزاد بودن انسان به مردم انتقال يافت و بالاخره در قرن هجدهم ژان ژاك روسو، در كتاب قراردادهاى اجتماعى كه به سال ١٧٦٢ منتشر گرديد حق حاكميت را از سلطان بطور مطلق به
[١] kenilej .