فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٤٨ - مبحث ششم حقوق اساسى وعلم سياست
معمولاً آنچه مدون مىشود در عمل بكار گرفته نمىشود. چرا؟
بررسيهاى تجربى، علل و انگيزهها و شرائط خاصى را كه به چنين فاجعهاى مىانجامد روشن مىكند.
نكته ديگرى نيز در اينجا وجود دارد كه به فصول مشترك و اصول و موضوعات همگون بين حقوق اساسى و علم سياست، مربوط مىشود، زيرا هر دو از حكومت، قدرت عمومى، دولت و نهادهاى آن، بحث مىكنند تا آنجا كه بسيارى، علم سياست را علم دولت ناميدهاند.
به همين دليل است كه متكى بودن علم سياست به شيوههاى تجربى، اين فكر را به وجود آورده است كه حقوق اساسى نيز مبتنى بر بررسيهاى تجربى است. در اينجا بايد توجه داشت كه در جامعهشناسى سياسى (اصطلاحى كه پوزيتيويستها به علم سياست دادهاند)، علم، اصالتاً در معنى تجربى و واقعيتهاى عينى بكار مىرود و اين نگرش از تفكر ويژهاى كه در زمينه انسان و جامعه دارند نشأت مىگيرد در صورتى كه علم تجربى از پاسخگوئى به مسائلى كه در رابطه با شناخت انسان و جامعه مطرح است كاملاً عاجز است.
اگر ما، براى انسان حق انديشيدن و انتخاب شيوه زندگى كردن را قائل شويم و بهترين زندگى را آن بدانيم كه انسان خود بر اساس سنجشها و آزمونها برگزيده است، ناگزير كليه مباحث حقوقى، از آن جمله حقوق اساسى را عقلى و نظرى تلقى خواهيم كرد بويژه كه روشهاى تجربى، خود نهايتاً به بررسيهاى تحليلى عقلى منتهى مىگردد و هيچ روش تجربى، منهاى يك استدلال عقلى و بررسى نظرى به نتيجه كلى نخواهد رسيد.
رسالت علم سياست يا جامعهشناسى سياسى، مطالعه پديده سياست است و پديده سياست نيز با تحقق مفهوم قدرت در جامعه رخ مىنمايد و قدرت نيز بنوبه خود، آنگاه شكل مىگيرد كه در دولت جريان پيدا كند.
به اين ترتيب موضوع علم سياست و حقوق اساسى، همدوش و ملازم مىشوند.
ولى علم سياست، به بررسى پديده قدرت پس از شكلگيرى آن مىپردازد، اما