ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٤١٣ - ١٥ - باب شاهزاده و ياران او
بر در شهر بنبشت كه «حاصل يك روزه خرد صد هزار درم است».
ديگر روز پادشاه زاده را گفتند كه: اگر توكّل ترا ثمرتي است تيمار ما ببايد داشت. او در اين فكرت روى بشهر آورد. از قضا را [١] امير آن شهر را وفات رسيده بود، و مردم شهر بتعزيت مشغول بودند. او بر سبيل نظاره بسراى ملك رفت و بطرفي بنشست.
چون در جزع [٢] با ديگران موافقت نمينمود دربان او را جفاها گفت. چون جنازه [٣] بيرون بردند و سراى خالي ماند او همانجا باز آمد و بيستاد. كرّت [٤] ديگر نظر دربان بر ملك زاده افتاد در سفاهت [٥] بيفزود و او را ببرد و حبس كرد.
ديگر روز اعيان آن شهر فراهم آمدند تا كار إمارت بر كسي قرار دهند، كه ملك ايشان را و ارثي نبود. در اين مفاوضت خوضي ميداشتند، دربان ايشان را گفت: اين كار مستورتر گزاريد، كه من جاسوسي گرفتهام، تا از مجادله شما وقوفي نيابد؛ و حكايت ملك زاده و جفاهاى خويش همه باز راند. صواب ديدند كه او را بخوانند و از حال او استكشافي [٦] كنند.
كس رفت و ملك زاده را از حبس بيرون آورد. پرسيدند كه: موجب قدوم [٧] چه بوده است و منشأ و مولد كدام شهر است؟ جواب نيكو و بوجه بگفت و از نسب خويش ايشان را اعلام داد و مقرّر گردانيد كه: چون پدر از ملك دنيا بنعيم آخرت انتقال كرد و برادر بر ملك مستولي شد من براى صيانت ذات بترك شهر و وطن بگفتم و از نزاع بي فايده احتزاز لازم شمردم، و با خود گفتم: إذا نزل بك الشّرّ فاقعد [٨]
______________________________
[١]. (٣) از قضا را در اساس و ٣ چنين است و صحيح است، باقي نسخ: از
قضا، و اين نيز درستست. تعبير از قضا و قضا را بمعني اتّفاقا و بر حسب اتّفاق و
تصادف، يا بقضاى آسماني، هر دو معروف و بسيار متداول است؛ تركيب آن دو بصورت از
قضا را، يعني افزودن «را» بر يكي يا «از» بر ديگري نيز ندرة ديده ميشود، ولي در
كتب لغت و دستور زبان كه بآنها مراجعه شد ذكري از آن نيافتم.
[٢]. (٥) جزع ٣٧٨/ ٧ ح ديده شود.
[٣]. (٥) جنازه بمعني مرده، و بمعني تخت يا صندوق يا تابوتي كه نعش مرده را بر آن و در آن نهند و بر دارند.
[٤]. (٦) كرّت (در عربي كرّة) بار، مرتبه، دفعه.
[٥]. (٧) سفاهت دشنام دادن و با كسي ناداني كردن.
[٦]. (١١) استكشاف طلب كشف كردن، تحقيق كردن؛ نيز ٤٨/ ١٢ و ٥٠/ ٥ و ٧٣/ ١٥ و ٣٢٤/ ٦ ح ديده شود.
[٧]. (١٢) قدوم آمدن (بشهري يا نزد كسي)، وارد شدن؛ پيش فرا شدن و از سفر باز آمدن هم معني ميدهد. نيز ٤٠٤/ ٥ ديده شود.
[٨]. (١٦) إذا نزل بك ... چون فرود آيد بر تو بدي پس بنشين.