ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٤١٢ - ١٥ - باب شاهزاده و ياران او
باشد. انديشيد كه: اگر بي غرض باز گردم ياران ضايع مانند. در اين فكرت بشهر در آمد، رنجور و متأسّف پشت بدرختي باز نهاد. ناگهان زن توانگري بر وي گذشت و او را بديد، مفتون گشت و گفت: ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ. [١] و كنيزك را گفت:
تدبيري انديش
|
نگار خانه چينست و ناف آهو چين |
درون چين دو زلف و برون چين قباش |
|
كنيزك بنزديك او آمد و گفت: كدبانو ميگويد كه:
|
وقف الهوى بي حيث أنت فليس لي |
متأخّر عنه و لا متقدّم |
|
[٢] اگر بجمال خود ساعتي ميزباني كني من عمر جاويد يابم و ترا زيان ندارد. جواب داد:
فرمان بردارم، هيچ عذري نيست. در جمله برخاست و بخانه او رفت
|
اندر برم و بريزم اى طرفه رى [٣] |
در خانه ترا و در قدح پيش تو مى |
|
|
بيرون كشم و پاك كنم اندر پى |
از پاى تو موزه وز بناگوش تو خوى |
|
و روزي در راحت و نعمت بگذرانيد، و بوقت باز گشتن پانصد درم صلتي يافت، برگ [٤] ياران بساخت و بر در شهر بنبشت كه «قيمت يك روزه جمال پانصد درم است».
ديگر روز بازرگان بچه را گفتند: امروز ما مهمان عقل و كياست تو خواهيم بود. خواست كه بشهر رود، در آن نزديكي كشتيي مشحون [٥] به انواع نفايس بكران آب رسيده بود، امّا اهل شهر در خريدن آن توقّفي ميكردند تا كسادي پذيرد. او تمامي آن بر خود غلا كرد [٦]، و هم در روز بنقد بفروخت و صد هزار درم سود برداشت. اسباب ياران بساخت و
______________________________
[١]. (٣) ما هذا بَشَراً ... اين نه آدمي است، نيست اين مگر فريشتهاي بزرگوار (سوره يوسف آيه
٣١).
[٢]. (٧)
|
وقف الهوى ... |
بايستانيد دوستي مرا آنجا كه تؤي، كه نيست مرا پس رفتني از آن و نه پيش رفتني.
|
آنجا كه تؤي عشق بجا داشت مرا |
راه و پس راه پيش نگذاشت مرا |
|
[٣]. (١٠) طرفه رى نق و: شهره رى. رجوع شود به طرفه بغداد در ٢١٦/ ٦ ح.
[٤]. (١٣) برگ اسباب و لوازم زندگي، بخصوص خوردني. در گلستان سعدي آمده است (چاپ فروغي ٦).
|
برگ عيشي بگور خويش فرست |
كس نيارد ز پس تو پيش فرست |
|
[٥]. (١٥) مشحون پر و مملوّ. در اساس: كستى مسحون.
[٦]. (١٦) غلا كرد بها كرد آن را و از حدّ تجاوز كرد در قيمت آن و گران خريد. از مغالاة عربي (مادّه غ ل و).