ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٤٠٤ - ١٤ - باب زرگر و سياح
پيش آمد و در تقرير شكر و عذر افراط نمود و گفت: يك لحظه آمدن مرا انتظار واجب بين.
سيّاح توقّفي كرد و ببر در باغي رفت و دختر امير را بكشت و پيرايه او بنزديك سيّاح آورد.
سيّاح آن برداشت و ملاطفت او را بمعذرت مقابله كرد و روى بشهر آورد. در اين ميان از آن زرگر ياد آورد و گفت: در بهايم اين حسن عهد بود و معرفت ايشان چندين ثمرت داد، اگر او از وصول من خبر ياود ابواب تلطّف و تكلّف لازم شمرد، و بقدوم من اهتزازي [١] تمام نمايد و بمعونت و ارشاد و مظاهرت او اين پيرايه بنرخي نيك خرج شود.
در جمله، چندانكه بشهر رسيد او را طلب كرد. چون بدو رسيد زرگر استبشاري تمام فرمود و او را باعزاز و اجلال فرود آورد، و ساعتي غم و شادي گفتند و از مجاري احوال يك ديگر استعلامي كردند. در اثناى مفاوضت سيّاح ذكر پيرايه باز گردانيد و عين آن بدو نمود. تازگي [٢] كرد و گفت: أنا ابن بجدتها [٣]، كار من است، بيك لحظه دل ازين فارغ گردانم.
و آن بي مروّت در خدمت دختر امير بودي، پيرايه را بشناخت، با خود گفت: فرصتي بزرگ يافتم، اگر اهمالي ورزم و آن را ضايع گردانم از فوايد حزم و حذاقت و منافع عقل و كياست بي بهره گردم، و پس از آن بسي باد پيمايم و در گرد آن نرسم. عزيمت بر اين غدر قرار داد و بدرگاه رفت و خبر داد كه: كشنده دختر را با پيرايه بگرفتهام حاضر كرده. بيچاره چون مزاج كار بشناخت زرگر را گفت:
|
كشتي مرا بدوستي و كس نكشته بود |
زين زار تر كسي را هرگز بدشمني |
|
ملك گمان برد كه او گناه كار است، و جواهر مصداق آن آمد؛ بفرمود تا او را گرد شهر
______________________________
آن را ميافگنم به دشمن خويش در هنگامي و زماني، هر آينه داراى
وفائي هستم از براى دوستان كه نهاده شده و نگهداري شده است نزد من و (داراى غيبتي (هستم)
كه بر برادران مورد ايمني است- به دشمنان اگر از من ستم و جفا ميرسد با دوستان
وفا دارم و در حقّ برادران حفظ الغيب ميكنم.
[١]. (٥) اهتزاز جنبش از راه خوشحالي؛ رجوع شود به ١٥/ ٧ ح و ٣٢/ ١١ ح و ٣٤/ ١٣ و ٢٤٢/ ٨ و ٣٤١/ ٥.
[٢]. (١٠) تازگي اظهار بشاشت و سر افرازي؛ رجوع شود به ٣٤١/ ٥ و تازه در ١٥٤/ ١٣ ح.
[٣]. (١٠) أنا ابن بجدتها منم فرزند علم اين خاك- يعني در اين باب استاد و دانا و همه كارهام.