ترجمه كليله و دمنه - نصرالله منشي - الصفحة ٣٩٣ - جفتى كبوتر كه دانه ذخيره كردند
ميشناختم و ميدانستم كه در امضاى [١] آن مثال توقّفي كني و پس از مراجعت و استطلاع [٢] در آن شرعي [٣] پيوندي، كه سهو ايراندخت اگر چه بزرگ بود عذاب آن تا اين حدّ هم نشايست؛ و بر تو، اى بلار، در اين مفاوضت تاوان [٤] نيست چه ميخواستي [٥] كه قرار عزيمت ما در تقديم و تأخير آن غرض بشناسي و باتقاني تمام قدم در كار نهي. بدين حزم خرد و [٦] حصافت [٧] تو آزمودهتر گشت و اعتماد بر نيك بندگي [٨] و طاعت تو بيفزود و خدمت تو در آن موقعي هر چه پسنديدهتر يافت و ثمرت آن هر چه مهنّاتر [٩] ارزاني ميداريم. و خدمتگار بايد كه بزيور وقار و حزم متحلّي باشد تا استخدام او متضمّن فايده گردد، و راست گفتهاند كه:
زاحم بعود أو دع [١٠].
|
پيش حصار حزم تو كان [١١] حصن دولتست |
بحر محيط سنگ نيارد بخندقي |
|
اين ساعت ببايد رفت و پرسش ما با فراوان آرزومندي و معذرت بايراندخت رسانيد و گفت:
|
بي طلعت تو مجلس بي ماه بود گردون |
بي قامت تو ميدان بي سرو بود بستان |
|
______________________________
[١]. (١) إمضا رجوع شود به ٢٦٥/ ٣ ح و ٣٧٧/ ٧.
[٢]. (١) مراجعت و استطلاع سابقا هم گفته شده بود «مراجعت و استقصا» (٣٧٧/ ١ ح)؛ استطلاع پرسيدن رأى كسي، از كسي راى زدن خواستن، آگاهي خواستن از راى كسي. ٤٩/ ٨ ح نيز ديده شود.
[٣]. (٢) شرع ٣٥٤/ ١٢ ح و ٣٦٤/ ١٤ ح و ٣٨٤/ ٢ ح ديده شود.
[٤]. (٣) تاوان جريمه و غرامت و عوض كه از كسي به ازاى زياني كه رسانده است يا عملي كه كرده است ميگيرند؛ تاوان بر كسي است كه زيان رسانده يا گناه و جنايتي كرده است. تاوان بر تو نيست يعني مورد باز خواست و مستحقّ مجازات نيستي. در بهار عجم بيتي از امير معزّي روايت شده است كه در ديوان او نيست:
|
آفتاب فلك از برج شرف تابان شد |
هر كه از مىنشود مست برو تاوان است |
|
[٥]. (٣) ميخواستي در اساس: ميدانستى.
[٦]. (٤) بدين حزم خرد و ... در اساس: بدين حزم و خرد و.
[٧]. (٤) حصافت محكم بودن و درستي عقل؛ رجوع شود به ١٨/ ١٢ ح و ١٩٤/ ٢ ح و ٢٦٨/ ٧ ح و ٣٩٦/ ١٣.
[٨]. (٥) نيك بندگي بنده نيك بودن و بشرط بندگي عمل كردن؛ نيز ٣٦/ ١٥ و ١٥٦/ ١ ح ديده شود.
[٩]. (٦) مهنّا گوارا شده و دور از رنج و زحمت؛ نيز ٣٧/ ٢ ح و ٩٥/ ٩ ح و ٣٠٨/ ٩ و ٣٣٥/ ٧ ح و غيره ديده شود.
[١٠]. (٨) زاحم بعود أودع مزاحمت كن به اشتر پير و يا واگذار- ياري از اهل تجربه خواه، ورنه رها كن.
[١١]. (٩) كان در اساس: كى ان. سنگ نيارد قدر و ارزش ندارد، وزن آن را ندارد (وقتي كه حزم تو حصن دولت باشد بحر محيط قدر آن را ندارد كه خندق آن حصن باشد).