احوال و آثار مير سيد على همدانى (با شش رساله از وي) - رياض، محمد - الصفحة ٤٧٠ - ٣٠ تا چند داغ عشقش دارم نهفته در جان - پنهان چه دارم آتش چون دود نيست پنهان
|
عقل و دل اندرين ره جان را عقيله آمد |
كاين كار باژگونه نايد ز كاردانان |
|
|
در وصف سّر حسنش گر لال شد علايى |
خوش باش كاوست آگه از حال بىزبانان |
|
٣٠ [تا چند داغ عشقش دارم نهفته در جان- پنهان چه دارم آتش چون دود نيست پنهان][١]
|
تا چند داغ عشقش دارم نهفته در جان |
پنهان چه دارم آتش چون دود نيست پنهان |
|
|
چون نيست درد عشقش دارو پذير پس من |
بيهوده چند پويم در آرزوى درمان |
|
|
داروى درد اين ريش از هر طبيب منديش |
كين را دوا نيابى جز درد و داغ جانان |
|
|
ادبار هستى ما شد پرده جمالش |
ورنه ز راه تحقيق خورشيد نيست پنهان |
|
|
از من مجوى راهى چون رام نيست بختم |
كى راه داند آنكو كز خويش گشته حيران |
|
|
دور حيات هستى آخر شود و ليكن |
نبود بقاى جان را هرگز فناى دوران |
|
|
هردم كه بىغم او از سر دل برآيد |
آندم ز راه غيرت برجان ماست تاوان |
|
|
بىامتثال امرش چشم اميد مگشاى |
مرد آن بود كه دارد برديده مهر فرمان |
|
|
پايان راه مردان فقد خود است ور نه |
هرگز كس اى علايى ره را نديده پايان |
|
[١] (*) آ: ص ٤١١ مخمس نوزدهم، ب: برگ ١٩٣ الف غزل ١٨، ت: برگ ٤٤٥ غزل ١٢، ن: ص ١٣ غزل ١٩.