احوال و آثار مير سيد على همدانى (با شش رساله از وي) - رياض، محمد - الصفحة ٣٩٥ - در نسبت محبوبى و محبى
نبودى اشعه شموس جمال حقيقى از اوج عز محبوبى در حضيض (ذل[١]) محبى كى رخ نمودى چون بدلايل عقلى معلوم است كه عز و افتخار شعار محبوبست و ذل و افتقار دثار محب و اين دو صفت (متضاداناند[٢]) و اجتماع ضدين محال مگر در حقيقتى كه جامع اضداد بود و آن محبت است چه اگر سطوت خواطف بروق محبت كسوت مستعار از سر محبى و محبوبى برنكشيدى هيچ محب در بزم اتصال شربت وصال نچشيدى و ازينجاست كه اهل كشف در (محب[٣]) بوئى از محبوبى (شنوند و در محبوب[٤]) رنگى از حقيقت محبى بينند و نسبت محبى و محبوبى امرى (متهم[٥]) دانند زيرا چه هيچ محب قدم نياز در باديه محبت نتواند نهاد الا بواسطه[٦] جذب محبوب- صورة او معنا- و هيچ محبوب علم ناز در ميدان عز بر (نداشت[٧]) الا بواسطه تعلق محبت محب علما و عينا. پس بحقيقت هرمحبوبى محب بود و هر محبى محبوب باشد و اين (معانى[٨]) از غرايب اسرار محبت است. باز چون آفتاب محبت (از برج[٩]) وحدت بتابد ظلال (نسب[١٠]) و اضافات (سوى[١١]) عدم شتابد عارف محب و (محبوب[١٢]) و محبت را جز يك حقيقت (نيابد[١٣]).
|
تو مرا (مونس[١٤]) روان بودى |
ليك از چشم (سر[١٥]) نهان بودى |
|
|
از تو مىيافتم خبر (بگمان[١٦]) |
چون شدم (بىخبر[١٧]) عيان بودى |
|
|
من خود اندر حجاب خود بودم |
ورنه با من تو در ميان بودى |
|
|
جانم اندر (جهان تو را[١٨]) مىجست |
تو خود اندر ميان جان بودى |
|
[١] - ذات.
[٢] - متضادند.
[٣] - محبى.
[٤] - شمند و در محبوبى.
[٥] - بينهم.
[٦] - تعلق.
[٧] - نتواند افراشت.
[٨] - معنى.
[٩] - بروج.
[١٠] - نسبت.
[١١] - به سوى.
[١٢] - محبوبى.
[١٣] - نبيند.: مثنوى
[١٤] - مونسى.
[١٥] - من.
[١٦] - پنهان.
[١٧]- باخبر.
[١٨]- تراهمى.