دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨١ - ١١/ ٥ بازگشت اشتر از عرصه نبرد
يزيد نزد او رفت و پيغام را به وى رساند.
اشتر گفت: به على بگو اكنون لحظهاى نيست كه شايسته باشد مرا از جايگاهم بَركنى، كه من اميدوارم [به زودى] پيروزى يابم. پس در فرا خواندنم شتاب مكن.
يزيد بن هانِئ نزد على ٧ باز آمد و به او خبر رساند. همان دَم كه وى به ما رسيد، از قرارگاه اشتر غبار به هوا خاست و بانگ در پيچيد. آن افراد به على ٧ گفتند: به خدا سوگند يقين داريم كه تو او را فرمان دادهاى تا بجنگد.
گفت: «چگونه رواست كه چنين بينديشيد؟ آيا ديديد كه من با او به نجوا سخن بگويم؟ آيا آشكارا نزد شما و به گونهاى كه مىشنيديد، با او سخن نگفتم؟».
گفتند: پس [ديگر بار] پىِ او بفرست تا نزد تو آيد؛ وگرنه، به خدا سوگند، از تو كناره مىگيريم.
على ٧ به يزيد گفت: «واى بر تو، اى يزيد! به او بگو نزد من آيد، چرا كه فتنه [اى ديگر] رخ داده است».
يزيد اين خبر را به مالك رسانْد. مالك به وى گفت: به دليلِ برافراشته شدنِ قرآنها؟
گفت: آرى.
گفت: هان! به خدا سوگند، آنگاه كه برافراشته شد، دانستم كه اختلاف و تفرقه پديد خواهد آورد. اين، رأىِ آن روسپىزاده (عمرو بن عاص) است. نمىبينى خداوند براى ما چه كرده [و زمينه پيروزى را برايمان فراهم فرموده است]؟ آيا رواست كه اينان را وا گذارم و از ايشان دست كشم؟
يزيد بن هانِئ مىگويد به وى گفتم: آيا دوست مىدارى تو در اينجا ظفر يابى و امير مؤمنان در جاىِ خويش، تنها نهاده شود يا [حتّى] به دشمن تسليم گردد؟
گفت: نه، به خدا سوگند! سبحان اللّه!
گفت: آن گروه گفتهاند: يا پىِ اشتر بفرست تا نزدت آيد و يا تو را مىكشيم، آن گونه كه [عثمان] ابن عفّان را كشتيم!