دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٥ - ٣/ ٧ كشته شدن ابن خباب و زن باردارش به دست خوارج
سپس گفتند: همانا تو از خواهش نَفْس پيروى مىكنى و مردان را به نامشان نه كارهاشان، پى مىگيرى. به خدا سوگند، تو را مىكشيم، به گونهاى كه هيچ كس را نكشتهايم.
پس او را گرفتند و كتفش را بستند و سپس وى و زن او را كه در پايان دوره باردارى بود، با خود بردند و زير نخلى پُر بار، فرود آمدند. از آن درخت، خرمايى فرو افتاد. يكى از خوارج، آن خرما را برگرفت و در دهان خود گذاشت. يكى ديگر از ايشان به او گفت: از راه غير حلال و بدون پرداخت وجه [مىخورى]؟
آن مرد خرما را از دهانش به بيرون افكند. سپس شمشيرش را برگرفت و به سمت راست رفت. در اين حال، خوكى از آنِ يكى از ذِمّىها از كنار وى عبور كرد. آن مرد، خوك را به شمشيرش زد. گفتند: اين [كار]، فساد در زمين است.
آنگاه صاحب خوك آمد و به ازاى خوكش، [وى را تاوان دادند تا] راضىاش كردند.
چون ابن خبّاب اين كار را از ايشان ديد، گفت: اگر در آنچه [از شما] مىبينم، صادقيد، پس مرا از شما بيمى نيست. من مسلمانم و در اسلام، بدعتى نياوردهام؛ و همانا مرا امان داديد و گفتيد كه بيمى بر من نيست.
پس خوارج او را آوردند و به پهلو خواباندند و سرش را بريدند؛ و خونش در آب، روان گشت. سپس به سوى آن زن آمدند. او گفت: همانا من تنها يك زن هستم. آيا خداى را پروا نمىكنيد؟
پس شكمش را دريدند و سه زن از [قبيله] طَى را هم كشتند و امّ سنان صيداوى را [هم] از پاى درآوردند.