دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥٧ - ٥/ ٤ خبر دادن امام از رويدادهاى آينده جنگ
مردم به چند و چون در اين باب پرداختند، چندان كه نزديك بود به ترديد افتند. سپس گفتند: اى امير مؤمنان! ايشان بازگشتهاند.
پس گفت: «به خدا سوگند، من نه دروغ مىگويم و نه به من دروغ گفته شده».
آنگاه، در ميان يارانش به سوى ايشان روانه شد و به همراهانش گفت: «به خدا سوگند، همانا از شما [حتّى] ده تن كشته نخواهند شد و از ايشان، [حتّى] ده نفر رهايى نخواهند يافت».
پس، از ياران وى نُه نفر كشته شدند و از خوارج، هشت تن رهايى يافتند.
٢٧٠٧. كنز العمّال به نقل از ابوسليمان مرعش: آنگاه كه على ٧ به نهروان رهسپار گشت، من با وى همراه شدم. على ٧ گفت: «سوگند به آن كه دانه را شكافيد و جنبنده را آفريد، ايشان [حتّى] ده تن از شما را نمىكشند و از خودِشان [هم] ده تن باقى نمىمانند».
چون مردم اين را شنيدند، بر آنان هجوم بردند و هلاكشان كردند.
٢٧٠٨. الإرشاد به نقل از جُنْدَب بن عبد اللّه ازْدى: من در جَمَل و صِفّين با على ٧ همراه بودم و در نبرد با كسانى كه وى با ايشان جنگيد، ترديد نورزيدم. امّا وقتى در نهروان فرود آمديم، ترديد در من راه يافت و گفتم: قاريان و برگزيدگانِ خود را مىكشيم؟ اين، كارى بس گران است!
پگاهان، برون آمده، با مَشكى آب در دست، قدم زدم، چندان كه از صفها جدا شدم. پس نيزهام را در زمين فرو كردم و سپرم را بر آن نهادم و [سايبانى ساخته] خود را از تابش آفتاب پوشاندم. نشسته بودم كه على امير مؤمنان، نزد من آمد و مرا گفت: «اى برادر ازدى! آيا آب براى طهارت دارى؟».
گفتم: آرى.
سپس مَشك آب را به وى دادم. او چندان دور شد كه نديدمش. سپس در حالى كه وضو ساخته بود، برگشت و در سايه سپر نشست. در اين حال، سوارى پيش آمد كه در جستجوى او بود.
گفتم: اى امير مؤمنان! اين سوار تو را مىجويد.
گفت: «به وى اشاره كن!».
او را اشاره كردم و آمد. گفت: اى امير مؤمنان! آن جماعت عبور كردند و از نهر برگذشتند.
گفت: «نه! عبور نكردهاند».