دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠١ - ٩/ ١٤ نامه معاويه به امام و تهديد وى به جنگ
به او گفت: از چه مىخندى اى امير المؤمنين؟ خدايت [همواره] شاد كناد!
گفت: از تيزْ ذهنىات مىخندم، آن گاه كه در برابر فرزند ابوطالب، عورتت را عريان كردى! هان؛ به خدا سوگند، او را بخشنده و بزرگوار دريافتى؛ وگرنه اگر مىخواست، تو را مىكُشت.
عمرو گفت: اى امير المؤمنين! هان؛ به خدا سوگند، من سمت راست تو بودم. آنگاه كه على تو را به مبارزه فرا مىخوانْد، چشمانت چپ مىشد، نَفَسَت بَند مىآمد و حالتى در تو ظاهر مىگشت كه دوست نمىدارم برايت بگويم. پس يا به خود بخند و يا دست بردار.
٩/ ١٤
نامه معاويه به امام و تهديد وى به جنگ
٢٥٣٤. كنزالفوائد رونوشتِ نامه معاوية بن ابى سفيان به امير مؤمنان على بن ابىطالب: امّا بعد؛ همانا خواهش نَفْس، هر كه را در پىِ آن رود، گمراه مىكند؛ و آزمندى، جستجوگرِ حِرمانپيشه را خسته مىسازد. ستودهترينِ دو فرجام [در دنيا و آخرت] آن است كه به رهيافتگى بينجامد. و بسا شگفت آن كس كه هم سرزنش كند و هم ستايش؛ هم زهد ورزد و هم رغبت؛ هم توكّل پيشه كند و هم آزمندى! و اين مَثَل را برايت آوردم تا با فهمِ كامل در حكمتِ آن بينديشى، و نيز براى هوا ستيزى و اندرز به نَفْس [تو را سودمند افتد].
اى پسر ابوطالب! به جانم سوگند، اگر نبود آن رابطه خويشاوندى كه مرا به تو پيوند داده و پيشينهاى كه از آنِ توست، يكى از عُقابان سپاه شامْ تو را در مىرُبود و تو را به هوا فرا مىبُرد و بر تخته سنگهاى كوههاى فرازمند [در مقابل] ديدگان همه، فرو مىكوبيد. پس تو را همچون مُشتانهْ سنگى مىيافتند كه چرخِ سنگِ ساينده، آن را تراشيده باشد [و آن قدر خُرد مىشدى] كه مورچگان هم در تو جايى