دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٢٧ - ٩/ ٢٢ پاسخ امام
را] بنويسى، بنويس.
معاويه، نامهاى به على ٧ نوشت و به مردى از [قبيله] سَكاسِك به نام عبد اللّه بن عُقْبه سپرد كه از عراقيانِ دورهگرد بود. نوشت:
امّا بعد؛ من گمان دارم اگر تو مىدانستى جنگ با ما و تو چنين مىكند كه كرده و خود [بهتر] مىدانيم، هرگز با هم به نبرد نمىپرداختيم. اگرچه پيش از اين، عقلهاى ما مغلوبِ [هوسهامان] شد، اينك براى ما آنقدر عقل مانده كه پشيمانىخورِ گذشته باشيم و بر آنچه باقى مانده، مصالحه كنيم.
من [حكومتِ] شام را از تو خواستم، مشروط به اين كه ملزم به بيعت با تو و فرمانبردارىات نباشم، و تو از آن خوددارى كردى؛ امّا خداوند آنچه را از من دريغ داشتى، مرحمتم فرمود. امروز من تو را به همانى فرا مىخوانم كه ديروز فرا خواندم. اميد من به زنده ماندن، چيزى جز همان اندازه كه تو اميد دارى، نيست؛ بيمم از مرگ، جز به اندازه بيم تو نيست.
به خدا سوگند، سپاهيان كاسته شده و مردان از ميان رفتهاند. ما، همه، فرزندان عبد مناف هستيم و هيچ يك از ما را بر ديگرى برترىاى نيست، مگر همين برترىِ [پيشگامى در صلح] كه بر اثر آن، نه عزيزى خوار مىشود و نه آزادهاى، به بردگى مىرود. والسّلام!
٩/ ٢٢
پاسخِ امام
٢٥٤٨. وقعة صِفّين: چون نامه معاويه به على ٧ رسيد، آن را خواند و گفت: «شگفتا از معاويه و نامهاش!». سپس عبيد اللّه بن ابى رافع، كاتبِ خويش را خواست و گفت: «به معاويه بنويس:
امّا بعد؛ نامهات مرا رسيد. گفتهاى اگر تو و ما مىدانستيم جنگ با ما و تو چه مىكند، هرگز با يكديگر به نبرد بر نمىخاستيم. [بدان] من و تو را از جنگ، نهايتى است كه فرا نرسيده است. اگر من براى خدا كشته شوم و سپس زنده گردم، آنگاه هفتاد بار كشته و ديگر بار زنده شوم، از سختكوشى براى خدا و جهاد با دشمنان او دست برنمىدارم.