منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٨
هنگامى كه يوسف (عليه السلام) در آخرين ملاقات، خود را به برادران خويش معرفى كرد پيراهن خود را به آنان داد و گفت:
«اين پيراهن را ببريد و به صورت پدرم بيندازيد كه بينا مى شود و آنگاه با همه بستگان خود پيش من بياييد، همين كه كاروان از مصر خارج شد يعقوب در كنعان كه فاصله اى زياد با مصر دارد گفت: من بوى يوسف را مى شنوم اگر مرا تخطئه نكنيد».
يعقوب كه از نظر ظاهر از يوسف خبرى نداشت و نمى دانست كه او در مصر است و خود را به برادران، معرفى كرده است و برادرانش با اين خبر مسرت انگيز به سوى كنعان روانه هستند، مى گويد:
«من بوى يوسف را مى شنوم» اين آگاهى از غيب است كه خداى متعال در اين مورد در اختيار يعقوب (عليه السلام) گذارده است.
٨. (رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنى مِنْ تَأْوِيلِ الأَحاديثِ فاطِرَالسَّماواتِوَالأَرْضِ أَنْتَ وَلِيّى فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحِينَ) .[١]
يوسف (عليه السلام) آنگاه كه پدر و مادر و برادران خود را در برابر خود سجده كنان ديد گفت:
«پروردگارا به من سلطنت و فرمانروايى عطا كردى و تأويل احاديث وتعبير خواب آموختى، تو آفريدگار آسمانها و زمين هستى، تو در دنيا و آخرت ولى من هستى مرا مسلمان بميران و به بندگان شايسته ات ملحق كن».
در اين آيه تصريح شده است كه خداوند به يوسف (عليه السلام) تعبير و تأويل
[١] يوسف/١٠١.