منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٤٤
متأسفانه مؤلف «التوصل» بدون توجه به آنها بار ديگر آنها را مطرح كرده و منظره اى از اشكال تراشى هاى بنى اسرائيلى را مجسم نموده است، اينك سؤالها:
١.«لَو كان قصد الخليفة ذات العباس لكان ذات النّبي أفضل وأعظم وأقرب إلى اللّه من ذات العباس بلا شكّ ولا ريب فثبت أنّ القصد كان الدُّعاء وأنّ عمليّة الاستسقاء مؤلَّفة من عنصرين: طلب الدُّعاء والدُّعاء، فلمّا توفّي، فقد عنصر الدُّعاء الّذي بدونه لا تتمُّ عمليّة الاستسقاء».
«هرگاه قصد خليفه توسل به شخصيت عباس بود، شخصيت پيامبر كه افضل و اعظم و نزديكتر به خدا ازعباس بود، از آنجا كه حقيقت استسقا از دو چيز مركب است: طلب دعا وخود دعا و با درگذشت پيامبر عنصر دوم عملى نيست، ناچار به عباس متوسل شدند».
ما عين اين پرسش را به خود ايشان برمى گردانيم و مى گوييم هرگاه مقصود، توسل به دعاى عباس بود، در ميان صحابه افراد بالاتر وبرتر، متقى تر و پرهيزگارتر از او وجود داشتند، چرا با وجود فرد برتر به غير آن پناه برد، هرگاه انتخاب عباس به خاطر پيوند خويشاوندى وى با پيامبر بود على نيز عالى ترين پيوند خويشاوندى را با پيامبر داشت، هم پسر عموى اوبود و هم داماد او، و از نظر صلاح و عفاف، تقوا و پرهيزگارى وديگر ملكات بارز انسانى بى نظير بود، چرا خليفه براى دعا، على را كه از هر نظر جامع تر و كامل تر بود، رها كرد، و به غير او كه هرگز به پايه او نمى رسيد، پناه برد؟
خلاصه، اين سؤالى نيست كه متوجه توسل به اشخاص گردد، بلكه عين اين سؤال در توسل به دعا نيز مطرح است وپاسخ هر دو سؤال يكى است و آن اين كه هرگز لازم نيست انسان در همه موارد به دنبال فرد برتر برود بلكه چه بسا به علل وجهاتى با وجود شايسته تر به دنبال شايسته مى رود وسالخوردگى