تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥١٣ - دعا و شفاعت دقوقى در خلاص كشتى
((٢٢٥١)) آب ما محبوس گل مانده است هين بحر رحمت ، جذب كن ما را ز طين
((٢٢٥٢)) بحر گويد من تو را در خود كشم ليك مى لافى كه من آب خوشم
((٢٢٥٣)) لاف تو محروم مى دارد تو را ترك آن پنداشت كن در من در آ
((٢٢٥٤)) آب گل خواهد كه در دريا رود گل گرفته پاى او را مى كشد
((٢٢٥٥)) گر رهاند پاى خود از دست گل گل بماند خشك و او شد مستقل
((٢٢٥٦)) آن كشيدن چيست از گل آب را جذب تو نقل و شراب ناب را خواه باغ و مركب و تيغ و مِجَن خواه ملك و خانه و فرزند و زن
((٢٢٥٨)) هر يكى ز انها تو را مستى كند چون نيابى آن خمارت نشكند
((٢٢٥٩)) اين خمار غم دليل آن شدست كه بدان مفقود مستىات به دست
((٢٢٦٠)) جز به اندازه ضرورت زين مگير تا نگردد غالب و بر تو امير
((٢٢٦١)) سر كشيدى تو كه من صاحب دلم حاجت غيرى ندارم واصلم
((٢٢٦٢)) آن چنان كه آب در گل سر كشد كه منم آب و چرا جويم مدد
((٢٢٦٣)) دل تو اين آلوده را پنداشتى لاجرم دل ز اهل دل برداشتى
((٢٢٦٤)) خود روا دارى كه آن دل باشد اين كه بود در عشق شير و انگبين ؟
((٢٢٦٥)) لطف شير و انگبين عكس دل است هر خوشى را آن خوش از دل حاصل است
((٢٢٦٦)) پس بود دل جوهر و عالم عرض سايهء دل چون بود دل را غرض ؟
((٢٢٦٧)) آن دلى كاو عاشق مال است و جاه يا زبون اين گل و آب سياه
((٢٢٦٨)) يا خيالاتى كه در ظلمات او مى پرستدشان براى گفتگو
((٢٢٦٩)) دل نباشد غير آن درياى نور دل نظرگاه خدا آن گاه كور ؟
((٢٢٧٠)) نى دل اندر صد هزاران خاص و عام در يكى باشد كدام است آن كدام ؟
((٢٢٧١)) ريزهء دل را بهل دل را بجو تا شود آن ريزه چون كوهى ازو
((٢٢٧٢)) دل محيط است اندر اين خطهء وجود زر همى افشاند از احسان و جود
((٢٢٧٣)) از سلام حق سلامتها نثار مى كند بر اهل عالم ز اختيار