تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٦ - ٩ - زمينهء نيستى و به وجود آمدن عقل
١ - بدان جهت كه نيرومندترين عنصر طبيعت انسانى عبارت است از خود طبيعى او ، لذا تمام كوشش آن در اين است كه عقل و هوش را از اعتلاء به مقام عالى عقل و عقل كل بر ماند و در حيطهء استخدام خود قرار بدهد ، اگر خود طبيعى به چنين موفقيتى نائل آيد ، ديگر آن انسان عاقل نمى تواند ادعا كند كه داراى خرد مربى و واقع بين است .
٢ - دايماً بكوش تا نيروى عقل را از چنگال خود طبيعى گرفته با عقل كامل آشنا بسازى و الا عقل در همان قلمرو طبيعى و جزيى خود جز به تحكيم موقعيت غرايز و هوى پرستى و رو پوش گذاشتن به خطاها كارى نخواهد كرد .
٣ - بالاخره مجبورى اين حقيقت را بپذيرى كه عقل جزء ، مادامى كه خود را تحت تأثير آهنگ كلى هستى كه همان عقل كل يا كل عقل است قرار ندهد ، هرگز به مزاياى الهى عقل كل نخواهد رسيد .
٩ - زمينهء نيستى و به وجود آمدن عقل
در عدم ما را چه استحقاق بود تا چنين عقلى و جانى رو نمود
جاى بسى تأمل و تدبر است كه درنهانگاه نيستى ، چراغى مانند عقل و جان روشن شود .
اين مطلب را كه جلال الدين مى گويد ، بسيار جالب است ، و توجهى كاملًا لطيف است .
مى توان از اين مطلب به يك نكتهء مهمى رسيد كه جلال الدين محتملا آن را منظور نموده است ، بلكه بدون آن نكته مى توان گفت : بيت فوق قابل تفسير نيست . و آن اين است كه عقل و جان آدمى مانند قطعهاى از وجود الهى نيست كه گسسته و به هستى سرازير شود چون در اين صورت جاى شگفتى نبود ، زيرا اجزاء چنان وجود پاك بايد مانند عقل و جان پاك بوده باشد و اين عظمت در عقل و جان جاى شگفتى نيست .