تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٠ - منتخباتى از تسخير شدگان - تاليف داستايوسكى
بايد ارادهء مطلق خويش را نشان دهم تا كنون ، انسان اين چنين بد بخت و درمانده نبوده ، زيرا كه مى ترسيده است كه رفيعترين تظاهر ارادهء مطلق خويش را تمكين كند ، و مانند يك شاگرد مدرسه ، تمرد مى كرده و در گوشه و كنار خود را پنهان مى نموده است . من بسيار بد بختام زيرا مى ترسم . . . ترس ، ملعنت و وبال انسانهاست . اما من وظيفه دارم كه ارادهء مطلق خويش را اعلام كنم ، من ناچارم مومن باشم كه مومن نيستم .
من آغاز خواهم كرد ، پايان خواهم داد ، در قفس را باز خواهم كرد . و خود را آزاد خواهم كرد . . . براى نجات انسان و براى استحالهء جسمانىاش و تغيير دادن جسم نسل آينده ، جز اين راهى نيست ، زيرا من بىهوده جست و جو كردهام : انسان ، در اين وضع كنونىاش ، نمى تواند از خداى پيشين چشم بپوشد . سه سال تمام ، خصيصهء الوهيت خويش را جست و جو كردهام و آن را يافتهام اين خصيصه همان ارادهء مطلق است با كدام وسيلهء تا به اين حد و نهايت من مى توانستم تمرد و عصيان و آزادى دهشتناك خويش را كه به تازگى به دست آوردهام ، اثبات نمايم . اين تمرد و آزادى ، دهشتناك است خودكشى مى كنم تا تمرد و عصيان و آزادى تازه و دهشتناك خويش را اثبات كنم . [١] - بقاء من ضرورى است ، زيرا كه خداوند تا اين حد ظالم نيست كه پرتو عشق خويش را كه هم اكنون بر قلبم تابانيده و آن را روشنى بخشيده است ، خاموش كند . گران قدرتر از عشق چه چيز وجود دارد ؟ عشق برتر از زندگيست ، عشق سرلوحه زندگيست ، بنا بر اين چگونه امكان دارد كه زندگى در برابر او سر تعظيم فرو نياورد ؟ در آن لحظهء كه او را دوست داشتهام و از اين عشق لذت بر گرفتهام ، آيا امكان دارد كه شمع زندگيم را خاموش كند و اين لذت به هيچ و پوچ گرايد ؟ اگر خدا وجود دارد ، من فنا ناپذيرم اين است اعتراف مذهبى من
[١] همان مأخذ ، ص ٦٨٠ - ٦٧٩ . .