تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٨ - تفسير ابيات
تفسير ابيات اين سخن كه شروع كرده بوديم پايانى ندارد ، بر گرديم داستان آن زاهد كوه نشين را باز گو كنيم داستان آن مرد زاهد خلوت نشين را باز گو كنيم كه خوردن و خوابيدنش در آن كهسار بود . در آن كوه درختان و ميوه هاى سيب و گلابى و انار فراوانى وجود داشت . آن درويش از همان ميوه ها آذوقه خود را تهيه مى كرد و دنبال چيز ديگرى نمى رفت .
روزى آن درويش با خدا براز و نياز پرداخته مى گويد : پروردگارا ، من با تو عهد بستهام كه ميوهاى از اين درختها نچينم و بكس ديگرى هم نگويم كه : برايم ميوهاى بچيند آرى ، من از درخت شاداب ميوهاى نخواهم چيد ، مگر اين كه بادى بوزد و ميوه را از درخت بيندازد .
درويش مدتى به همين عهد خود وفا مى كرد ، تا آن گاه كه آزمايشات قضا شروع شد . به همين جهت است كه خدا فرموده است ، هرگز نگوييد من كارى خواهم كرد مگر اين كه كار خود را بمشيت من مشروط بسازيد ، زيرا حكم قضا به دست من و اختيار همگان تحت سلطهء من قرار گرفته است .
من آن خداى فعالم كه هر زمانى براى دل آدمى ميل ديگرى مى دهم و در هر نفس به دلهاى آدميان مى توانم داغ تازهاى بنهم .
هر بامدادى كار تازهاى دارم و هيچ چيزى نمى تواند از ارادهء من بر كنار باشد . برويد حديث شريف پيامبر را بخوانيد كه فرموده است : قلب آدمى مانند پر سبك و ناچيزى است كه در بيابان اسير و گرفتار تند باد است . تند بادى كه وزيدن مى گيرد ، پر ناچيز را به هر طرف بدون مقاومتى از طرف پر ، براست و به چپ و سمتهاى گوناگون بر پشت و بر رو و روى سر مى راند .
يك حديث ديگر مى گويد : مثل قلب آدمى مانند آب جوشان در ديگ است .
هر زمان دل انسانى رايى دارد و ميلى ، اين نوسانات و تحركات از خود قلب نيست