تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٩ - ٧٣ - آيا عقل حكم مى كند كه انسان در جستجوى نيستى است ؟
بر مزارع طالب دخلى كه نيست در مغارس طالب نخلى كه نيست در مدارس طالب علمى كه نيست در صوامع طالب حلمى كه نيست هستها را سوى پس افكنده اند نيستها را طالبند و بندهاند [١]
مضمون ابيات فوق داراى سه احتمال است :
احتمال يكم - اين كه بالاخره پايان همهء هستها ، نيستى است ، لذا مردم در طلب چيزهايى هستند كه به نيستى منجر مى شود . اين احتمال سطحى ، موضوعى سطحى را در بر دارد و داراى اهميت نيست .
احتمال دوم - محدوديت و متزلزل بودن هستهاى مطلوب انسانها است كه توانايى اشباع تمايلات بىنهايت جوى انسانى را دارا نمى باشد ، زيرا مطلوب ذاتى انسان عبارت است از اشباع مى خواهم خويش . هستهاى جزئى و موقت در مقابل آن « مى خواهم » بقدرى ناچيز است كه اگر هم « مى خواهم » انسان در جستجوى هست واقعى مطلق باشد ، در عالم عينى و عملا اين آرمان او بهيچ وجه بر آورده نمى شود . اين احتمال بهتر و مناسب تر از احتمال اول است .
احتمال سوم - بدان جهت كه انسانها هست واقعى را كه شايستگى مطلوبيت انسانى را دارد - كه از « هست » حقيقى بهره مند است - مورد توجه قرار نمى دهند « هستها را سوى پس افكندهاند » .
لذا با از دست دادن ايده آل حقيقى كه روح هستى جوى آنان در جستجوى آن تقلا مى كند ، در ميان هستىهاى ناپايدار و كفهاى ناچيز غوطه مى خورند و به جاى به دست آوردن هست واقعى ، با هست نماهاى زود گذر « مى خواهم » بىنهايت جوى خود را اشباع مى كنند . اين نكته را بايد در نظر بگيريم كه رشد روحى و اعتلاى تعقل اين هست نماها را و به قول جلال الدين « جود ، سود ، دخل ، نخل ، علم ، حلم » نمى تواند نيست واقعى تلقى كند ، بلكه با ارزيابى صحيحى كه در بارهء آنها انجام مى دهد ، بهره بردارى وسيلهاى از آنها صورت مى دهد .
[١] دفتر ششم ، ص ٣٧٣ بيت ١ تا ٧ . .