تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١ - مناجات
بسم الله الرحمن الرحيم مناجات آفريدگارا ، دادگرا ، چشمه سار روان بخش حيات كه به درياى بىكران عظمت پيوسته است ، همچنان از منبع فياض مشيت بىچونت مى جوشد و مى خروشد و در عرصهء كشتگاه طبيعت ، روزان و شبان غنچه هاى با طراوت نوع انسانى را با ديده گانى فروزان از حيات شكوفان مى سازد و در آغوش ما انسانهاى زنده نما [ كه در جويبار خروشان حيات پيوسته به اقيانوس جلال و جمالت ، جام زرين خالى از بادهء طهور زندگى به دست ، پهنهء سراب رنگارنگ خيال درمى نورديم ] براى چند صباح مى آرامند و تدريجاً به قافلهء ما مردگان محكوم به شكنجهء زندگى مى پيوندند .
خدايا ، كجاست آن فروغ الهى حيات كه نه تنها كرهء خاكى زمين را بلكه تمام كيهان با عظمت را براى ما آدميان چونان آغوش گرم مادر مهربان مى نمود كه لحظهاى غنودن در آن طعم ابديت مى داد و درخشش ديده گان آدمى ، چهرهء جهان هستى را با تمام اسرار آميز بودنش روشن و درخشان مى ساخت .
اى پروردگار بىچون ، تو نبودى كه رنگ فروزان حيات را در مقابل ديده گان ما مات نمودى ، تو نبودى كه فروغ حيات را از مردمك چشمان ما گرفته ، زندگى ما را هم از طعم جان بخش زندگى و هم از آرامش بىغوغاى مرگ بر كنار ساختى .
بلكه اين خود ما فريب خوردگان سايه هاى حيات طبيعى بوديم كه به دنبال سايه ها رفتيم و حقيقت هستى خويش را به صورت سايهء مبهمى از افسانه ها و حكايتهاى غير قابل تفسير در آورديم .
شگفتا ، هنوز هم نمى خواهيم باور كنيم كه :
از حكايت ما حكايت گشتهايم خداوندا ، بشر امروزى به گمان اين كه اگر خود را به ديوانگى و نفهمى بزند ، مى تواند لذت روح افزاى حيات را بچشد ، غافل از اين كه در آن هنگام كه زندگى حقيقى از انسان بر كنار شود ، اشباح و سايه هاى حيات طبيعى ، ديوانگى او ار تنها در بىخيالى و لا شعورى