تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٤ - ٧٣ - آيا عقل حكم مى كند كه انسان در جستجوى نيستى است ؟
و طشتم از بام افتاده است .
در حالى كه شاگردان به دنبالش روان بودند رفت و به در خانه رسيد و خشمگين در را باز كرد .
زنش گفت : شوهر عزيزم ، خير است ، امروز زودتر آمدهاى ؟ مگر تازهاى رو داده ؟ خدا جان نيكويت را از هر بدى محفوظ بدارد .
شوهر مى گويد : زن مگر كورى نمى بينى رنگ و حالم را ببين كه در چه وضعى هستم ، از اندوه بيمارى من ديگران ناله مى كنند ، ولى در درون خانه تو كه با من سر بيك بالش مى نهى از بغض و نفاقى كه با من دارى ، حال مرا نمى بينى كه چگونه در آتش درد مى سوزم زن مى گويد : آقاى من ، تو هيچ ملالى و عيبى ندارى و هم و گمان لا شيء و بىمعناست كه تو را در خود غوطه ور ساخته است .
استاد گفت : شگفتا ، زن هنوز در لجن لجاجت غوطه مى خورى مگر اين پريدگى رنگ و لرزه را نمى بينى تو كور هستى ، گناه من چيست ؟ رنج و درد و اندوه و دل تنگى سر تا پايم را در خود فرو برده است .
زن مى گويد : همين الان مى روم و آيينه را مى آورم به صورت خود تماشا كن و ببين كه من گناهى ندارم ، حال تو كاملًا خوب و طبيعى است .
استاد گفت : برو ، نه تو با من سر سازش دارى و نه آيينه ات ، كار هميشگى تو بغض و كينه و عناد با من است . برو زود رختخوابم را پهن كن كه سرم سنگين است و مى خواهم بخوابم .
زن كمى توقف كرد : استاد فرياد زد كه زود باش رختخوابم را بينداز ، اى دشمن جانم ، شايستهء وضع تو همين است كه مى بينم .