تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٢ - آيه
((١٨١٩)) من چو بينمشان معين پيش خويش از چه رو رو را كنم هم چون تو ريش
((١٨٢٠)) گر چه بيرونند از دور زمان با منند و گرد من بازىكنان
((١٨٢١)) گريه از هجران بود يا از فراق با عزيزانم وصال است و عناق
((١٨٢٢)) خلق اندر خواب مى بينندشان من به بيدارى همى بينم عيان
((١٨٢٣)) زين جهان خود را دمى پنهان كنم برگ حس را از درخت افشان كنم
((١٨٢٤)) حس اسير عقل باشد اى فلان عقل اسير روح باشد هم بدان
((١٨٢٥)) دست بستهء عقل را جان باز كرد كارهاى بسته را هم ساز كرد
((١٨٢٦)) حسّها و انديشه بر آب صفا هم چو خس بگرفته روى آب را
((١٨٢٧)) دست عقل آن خس به يك سو مى برد آب پيدا مى شود پيش خرد
((١٨٢٨)) خس بس انبه بود بر جو چون حباب خس چو يك سو رفت پيدا گشت آب
((١٨٢٩)) چون كه دست عقل نگشايد خدا خس فزايد از هوا بر آب ما
((١٨٣٠)) آب را هر دم كند پوشيده او آن هوا خندان و گريان عقل تو
((١٨٣١)) چون كه تقوى بست دو دست هوا حق گشايد هر دو دست عقل را
((١٨٣٢)) پس حواس چيره محكوم تو شد چون خرد سالار و مخدوم تو شد
((١٨٣٣)) حس را بىخواب خواب اندر كند تا كه غيبتها ز جان سر بر زند
((١٨٣٤)) هم به بيدارى ببيند خوابها هم ز گردون بر گشايد بابها
آيه « وَما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ ٢١ : ١٠٧ » . (١) ( ما تو را نفرستاديم مگر رحمت براى جهانيان يا جهانها )
(١) سوره الانبياء ، آيهء ١٠٧ . .