تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٣ - ٧٣ - آيا عقل حكم مى كند كه انسان در جستجوى نيستى است ؟
رنجور شدن استاد به وهم
تفسير ابيات
رنجور شدن استاد به وهم
((١٥٦٢)) گشت استا سخت سست از وهم و بيم بر جهيد و مى كشانيد او گليم
((١٥٦٣)) خشمگين با زن كه مهر اوست سست من بدين حالم نپرسيد او نخست
((١٥٦٤)) خود مرا آگه نكرد از رنگ من قصد دارد تا رهد از ننگ من
((١٥٦٥)) او به حسن و جلوهء خود مست گشت بىخبر كز بام من افتاد طشت
((١٥٦٦)) آمد و در را به تندى وا گشاد كودكان اندر پى آن اوستاد
((١٥٦٧)) گفت زن خير است چون زود آمدى كه مبادا ذات نيكت را بدى
((١٥٦٨)) گفت كورى ، رنگ و حال من ببين از غمم بيگانگان اندر حنين
((١٥٦٩)) تو درون خانه از بغض و نفاق مى نبينى حال من در احتراق
((١٥٧٠)) گفت زن اى خواجه عيبى نيستت وهم و ظن لا شىء بىمعنى استت
((١٥٧١)) گفت اى زن تو هنوزى در لجاج مى نبينى اين تغير و ارتجاج
((١٥٧٢)) گر تو كور و كر شدى ما را چه جرم ما در اين رنجيم و در اندوه و كرم
((١٥٧٣)) گفت اى خواجه بيارم آينه تا بدانى كه ندارم من گنه
((١٥٧٤)) گفت رو نه تو رهى نه آينه ات دائماً در بغض و كينى و عنت
((١٥٧٥)) جامهء خواب مرا رو گستران تا بخسبم كه سر من شد گران
((١٥٧٦)) زن توقف كرد مردش بانگ زد كاى عدو زوتر تو را اين مى سزد
تفسير ابيات استاد از تلقينات كودكان و توهم و بيمى كه در او ايجاد كرده بودند ، شديدا سست شد و برخاست و رخت خود را بسوى خانه كشيد با خودش مى گفت : آرى ، اين است محبت زن ، من باين حال بيمارى دچار شدهام ، از حال من نمى پرسد ؟ اين بىوفاى بىمهر بمن نمى گويد كه رنگ تو پريده است ، تا من به استراحت پردازم و خود را معالجه كنم ، معلوم مى شود كه از من سير شده ، مى خواهد من بميرم و از ننگ همسرى من رهايى يابد او بزيبايى و جلوه هاى خود مست گشته و نمى داند كه كار من از كار گذشته