تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٤ - منتخباتى از تسخير شدگان - تاليف داستايوسكى
از آغاز تاريخ تمام ملتهاى بزرگ ، آنهايى كه راهبر و پيش رو بشريت بودهاند ، هر چند كه تعدادشان ناچيز بوده است ، چنين اعتقادى را داشتهاند .
حقايق را نمى توان منكر شد عبرانيان نزيستند مگر براى رسيدن به خداى واقعى و براى جهانيان يك خداى حقيقى را بميراث گذاشتند .
يونانيان طبيعت را تقديس و ستايش كردند . آنان آئين شان را يعنى فلسفه و هنر را بجهانيان هبه كردند .
روم ملت را بشكل و صورت دولت تقديس و ستايش كرد ، او دولت را براى جهانيان بميراث گذاشت .
فرانسه ، در تمام طول تاريخ خويش جز اين كارى نكرده است كه مفهوم خداى رومى را گسترش دهد و تحقق بخشد ، و اگر خداى رومى اش را بدور افكند و خود را بدامان شرك و كفر انداخت - يعنى آن چه كه اكنون « سوسياليسم » ناميده مى شود - براى اين بود كه شرك و كفر هنوز اصيلتر و معقولتر است تا كاتوليك رومى .
اگر يك ملت بزرگ باور ندارد كه فقط اوست كه حق و حقانيت را داراست و اگر باور ندارد كه تنها او رسالت دارد كه با اين حق و حقانيت ، ديگر ملتها را اصلاح و تهذيب نمايد ، آن گاه بىدرنگ فقط بدرد موضوع نژاد شناسى مى خورد و لا غير . يك ملت بزرگ واقعى هرگز تن در نمى دهد كه يك نقش فرعى و حتى يك نقش اصلى را بازى كند ، او بايد فقط و فقط نقش نخست را به عهده گيرد . ملتى كه اين اعتقاد را از دست بدهد ، ديگر سزاوارى ندارد كه نام ملت بر خود گذارد . اما چون فقط يك حق و حقانيت وجود دارد ، پس يك ملت هم وجود دارد كه مى تواند يك خداى حقيقى را دارا باشد ، هر چند كه ديگر ملتها ، خداى خاص خودشان را داشته باشند . [١]
[١] همان مأخذ ، ص ٢٣٩ تا ٢٤١ . ما اين جملات را كه نقل كرديم بعضى از مضامين آنها را مطابق واقع نمى دانيم ، مطالعه كنندگان محترم دقت فرماييد . .