تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٤ - تفسير ابيات
٢ - تجسيمات كه به قول فلاسفه و روان شناسان : روح آدمى در اين حال موجود را غير موجود و غير موجود را موجود تلقى مى كند و ترتيب آثار واقعى به موضوع تجسيم يافته مى بخشد ٣ - آزادى يا حد اقل احساس تاثر آميز درون از آزادى ، با گرفتار بودن تمام اجزاء درونى و برونى مادى انسان در زنجيرهاى آهنين علت و معلول . . . بنا بر اين ، مسئله حركت و تحول در روح را بهيچ وجه نمى توان با حركت و تحول جسم و جسمانيات توجيه و تفسير كرد . اين كه بگوييم : سرعت حركت » من انسانى « با گرفتار بودنش در چار چوبهء مغز و فعاليتهايش از سرعت نور هم بيشتر است ، مطلب شاعرانه گفته و در حقيقت خواستهايم كه معقول را براى توضيح بيشتر به محسوس تشبيه كنيم ، و الا اگر بخواهيم واقعيت حركت در « من » را تصور كنيم ، بايد بگوييم : حركت كه در « من » ايجاد مى شود بدان جهت كه نه امتداد و نه كششى پيش پايش گسترده شده و نه مبدا و مقصدى بعنوان دو نقطهء آغاز و انجام حركت داراى بعد ، براى « من » وجود دارد و نه پيش و پس براى آن مطرح است ، به اصطلاح معمول سر بلند كردن « من » همان و در نور ديدن يا بعبارت صحيح تر : زير پا گذاشتن ابعاد گسترده در هستى همان .
حتى من نمى توانم بگويم : سرعت و كندى حركت روح كه تقريبا براى همهء ما قابل درك است ، از نوع سرعت و كندى قابل مقايسه با زمان و لحظات و اتمهاى زمان است ، بلكه موضوع عبارت از شدت هيجان و سر بلند كردن « من » و ضعف آن است .
كسى كه از رشد روحى محروم است ، نبايد ضعف هيجان و ناتوانى سر بلند نمودن روحش را به كندى حركت در مسافت تفسير كنيم ، بلكه بايد بگوييم : افق ديدگاه روحى او تنك و ناچيز بوده و هيجان و ضربان « من » آن بىنوا بمجرد بروز ، تمام ديدگاه محدودش را زير پا مى گذارد ، نه اين كه مثلًا صد كيلو متر راه را بسرعت يك كيلو متر در يك سال سپرى مى كند .